تفاوت های جنسی در پاسخ به استرس

تفاوت های جنسی در پاسخ به استرس

تقریباً یک قرن پیش، اعتقاد بر این بوده است که مردم آنچه را که والتر کانن، روانشناس  دانشگاه هاروارد، واکنش ” جنگ” در برابر استرس می داند ، تجربه  می کنند. والتر کانن معتقد بود که وقتی انسان با حیوان وحشی یا رقیب رو به رو می شود، بدن خود را برای جنگ یا گریز آماده می کند. اگر چه دانش زیست شناختی آن زمان  به اجازه بررسی دقیق این موضوع را نداد. اکنون می دانیم که واکنش جنگ یا گریز عبارت از تغییراتی است که مغز (ادراک ها، انتقال دهنده های عصبی)، دستگاه درون ریز(هورمون ها) و بخش سمپاتیک دستگاه عصبی خودکار (افزایش ضربان ، تنفس  سریع، تنش ماهیچه ها) در بدن به وجود می آورد، این تغییرات مارا در زمان مقتضی، همچون شیاطین برای جنگ یا گریز آماده می کنند.

تایلور و همکارانش، با بررسی ادبیات مربوط به استرس در UCLA (2000)، نشان می دهند که زنان، هنگامی که تحت استرس هستند، به جای جنگ یا گریز معمولاً به کودکان ، ارتباط با خانواده یا دوستان  گرایش نشان می دهند. بررسی تایلور را دانشجویی تهیه کرد که بی تکلیف اظهار داشت ، در مطالعه استرس تقریباً تمام موشها ماده بودند. بررسی تایلور نشان داد که قبل از 1995، وقتی ادارات فدرال خواستار برابری بیشتر زنان در بررسی های اقتصادی شدند، صرفاً 17 درصد آزمودنی ها زن بودند. در تحقیقات، تفاوت حجم نمونه بین زنان و مردان باعث می شود تا پژوهشگران به این سوال که آیا زنان همانند مردان به استرس واکنش نشان می دهند، بی توجه باشند.

تایلور و همکارانش (2000)، با بررسی های بیشتری که در ادبیات مربوط به استرس انجام می دهند در می یابند  که زنان و مردان، در مقابل استرس، واکنش های متفاوت با ثباتی نشان می دهند.

واکنش های زنان در مقابل استرس را می توان واکنش گرایش و دوستی نامید. این واکنش بیشتر سر پرستی و نیاز به حمایت اجتماعی را شامل می شود تا جنگ و گریز . وقتی زنان با تهدید، واقعه ناگوار یا حتی یک روز نا خوشایند در محیط کار مواجه میشوند، این واکنش آنها در مقابل استرس اغلب به صورت گریه برای کودکانشان و با برقراری ارتباط و حمایت اجتماعی، به ویژه با سایر زنان ، جلوه گر می شود. مردان بعد از یک روز نا خوشایند در محیط کار به احتمال زیاد از خانواده دور می شوند یا جر و بحث راه می اندازند.

روان شناسان تحولی اظهار می دارند که واکنش گرایش و دوستی ممکن است در زنهای انسان باشد زیرا به بقای زنانی که گرایش به فرزند دارند، کمک می کند. زنانی که جنگ را انتخاب می کنند اغلب می میرند یا حد اقل از فرزندشان جدا می شوند.

تفاوتهای جنسی در رفتار معمولاً با تفاوت های جنسی در هورمون اکسی توسین غده هیپوفیز اشاره می کنند. اکسی توسین با رفتارهای مادرانه، نظیر پذیر و در آغوش گرفتن فرزند، در میان تعداد زیادی  از جانواران ارتباط دارد( تایلور و همکاران،2000). اکسی توسین، که به هنگام استرس ترشح می شود، روی موش ها و انسان اثر آرام بخش دارد. این کار باعث می شود تا آنها ترس کمتری داشته باشند و اجتماعی تر شوند.

در مردان نیز، وقتی تحت استرس هستند، داکسی توسین ترشح می شود ، تاثیر تفاوت های جنسی در اثر هورمون های جنسی استروژن و تستوسترون  می باشد. از سوی دیگر هورمون تستوسترون در مردان بیشتر از زنان است و آثار اکسی توسین را کاهش می دهد و این کار افزایش  حس اعتماد به نفس و بروز پرخاشگری را موجب می شود(سالیوان،2000) ممکن است مردان به دلیل توازن ژنتیک هورمون ها در بدن، وقتی تحت استرس قرار می گیرند، بیشتر از زنان رفتار های پرخاشگرانه نشان می دهند به دلیل چنین تفاوت هایی است که  عمر زنان بیشتر از مردان است.

مردان در برابر تجربه های استرس آمیز که با اختلالهایی همراه است، از جمله فشار خون بالا، رفتار پرخاشگرانه، سوء مصرف الکل یا دارو بیشتر از زنان واکنش نشان می دهند(می،2000). « از آنجا که رویکرد گرایش و دوستی در مواردی می توانند از زنان در برابر استرس محافظت کند الگوی زیستی- روانی- اجتماعی این بینش را به ما می دهد که چرا متوسط عمر زنان، هفت و نیم سال بیشتر از متوسط عمر مردان است.»

مطلب مرتبط :   بزهکاری اط منظر حقوقی و جرم شناسی

همه  روان شناسان با تبیین زیست – شناختی موافق نیستند. روان شناس ایگل (2000)، اظهار می دارد که، در واکنش به استرس، ممکن است تفاوت های فرهنگی باشد.

«فکر می کنم شواهد کافی در اختیار داریم که بگوییم زنان حس پذیرش بیشتری دارند. آیا حس پذیرش جنبه زیست شناختی دارد یا به این دلیل است که زنان، برای رشد خود، مسئولیت پذیری و آمادگی بیشتری دارند؟ سوالی که در ذهن همه روان شناسان وجود دارد؟»

سلامت

از دید روانپزشکان سلامتی عبارت است از تعادل در فعالیت های زیستی، روانی و اجتماعی افراد که آناناز این تعادل سیستمیک و ساختارهای سالم خود برای سرکوب کردن و تحت کنترل در آوردن بیماری استفاده می کند.

کارشناسان سازمان بهداشت جهانی سلامت فکر و روان را این طور تعریف می کنند: سلامت فکر عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران ، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی ، عادلانه و مناسب (میلانی فر ، 1382) .

لوتیسون و همکاران (1964) سلامتی روان را این طور تعریف کرده اند. سلامت روان عبارتند از این که فرد چه احساسی نسبت به دنیای اطراف محل زندگی ، اطرافیان مخصوصاّ با توجه به مسؤلیتی که در مقابل دیگران دارد.
چگونگی سازش وی با درآمد خود و شناخت موقعیت مکانی و زمانی خویشتن دارد.

کارل مستجز می گوید : سلامت روانی عبارت است از سازش فرد با جهان اطرافش با حداکثر امکان به طوری که شادی و برداشت مفید و مؤثر به طور کامل شود .

طبق تعریف واتسون مکتب رفتارگرایی ، رفتار عادی نمودار شخصیت انسان سالم است که موجب سازگاری فرد با محیط و بالنتیجه رفع نیازهای اصلی و ضروری او می شود .

تعریف کینز برگ در مورد سلامت روانی عبارتست از (( تسلط و مهارت در ارتباط صحیح با محیط به خصوص در سه فضای مهم زندگی عشق ، کار ، تفریح)) او برای توضیح بیشتر می گوید (( استعداد یافتن و ادامه کار ، داشتن خانواده ، ایجاد محیط خانوادگی خرسند ، فرار از مسائلی که با قانون درگیری دارد . لذت بردن از زندگی و استفاده صحیح از فرصت ها ملاک تعادل و سلامت روان است)) اریک فرام روان تحلیل گر معاصر گفته است سلامت روانی همرنگی فرد با جامعه نیست بلکه برعکس عبارت است از تعدیل و تطبیق جامعه بر حسب نیازهای انسان یک جامعه سالم ظرفیت و توانایی انسان را به عشق ورزی با همنوعان به کار بارور به توسعه خود و به داشتن حس خود بودن که بر مبنای استفاده از نیروی سازنده شخص است گسترش می دهد و همچنین در جای دیگر می گوید : شخص سالم از نظر روانی کسی است که بهره ور بوده و از خود بیگانه نباشد پیوندش با جهان از راه عشق باشد ، از خرد خود برای دست یافتن به حقایق عینی استفاده کند خود را شخصیت بی همتایی بداند و در عین حال همبستگی خود را با دیگران حفظ کند و تا عمر دارد در حال تولد باشد و زندگی را موهبت پر ارزش تلقی نماید ( شعاری نژاد 1376 ).

سلامت یک مرحله نیست؛بلکه یک فرآیند است که تعاریف مختلفی از آن ارائه شده است. موضوع مشترک تمام تعاریف سلامت، شامل خود مسئولیتی[1] و اتخاذ یک سبک زندگی سالم است (ادلین و همکاران،2000)ضمن تعریف سازمان بهداشت جهانی:« سلامت؛ حالت تندرستی[2] کامل جسمانی، روانی و اجتماعی است نه صرفاً فقدان ضعیف یا بیماری»(Who ، 1974؛به نقل از ادلین[3] و همکاران،200).

سلامتی[4] یکی از واژه هایی است که گمان می کنیم تعریف آن آسان است مگر وقتی دریابیم که این واژه برای مردم مختلف معنای بسیار متفاوتی دارد. معنای لغوی ریشه سلامتی «کامل بودن[5]» است.

این واژه در زبان های  انگلوساکسون از ریشه ای گرفته می شود که واژه های کامل، بی عیب[6] و مقدس[7] هم از آن گرفته شده اند. سلامتی و مذهب با یکدیگر رابطه ای طولانی داشته اند و هم اکنون نیز در بسیاری از فرهنگ ها با هم رابطه دارند (شریدان و رادماشر[8]، 1992؛ به نقل از میرزایی،1389).

مطلب مرتبط :   رضایت‌مندی از روابط زناشویی از دیدگاه روانشناختی

در مکتب اسلام ملاک سلامتی روان تحت عنوان رشد به کار رفته که به معنای قائم به خود بودن، هدایت،نجات صلح و کمال می باشد(حسینی،1381).

مازندوبان[9] (1985) معتقدند که سلامتی مفهوم نسبتاً انعطاف پذیری است. ممکن است آنرا به عنوان مفهوم نبودن بیماری و نا توانی در نظر گرفت و یا آنرا به صورت مثبت تری مانند آنچه که در اساس نامه سازمان بهداشت جهانی(1984) آمده تعریف کرد.

تعریف دیگری نیز توسط دوبوس[10]، ارائه گردید که شاید واقع گرایانه تر باشد او می گوید سلامتی را نباید به عنوان حالت آسایش ایده آل که از طریق حذف کامل بیماری به دست می آید در نظر گرفت بلکه روشی برای زندگی است که از طریق آن انسان ناکامل بتواند در مواجهه با این دنیای ناکامل بدون اینکه متحمل درد و ناراحتی بشود به موفقیت هایی هم دست پیدا کند(مازندوبان،1985؛ به نقل از میرزایی،1389).

در این مورد نظریه پردازان مختلف نظرات متفاوتی را ارائه کردند که به چند مورد از آنها اشاره می شود:

زیگموند فروید انسان متعارف را کسی می داند که مراحل رشد روانی را با موفقیت طی کرده و در هیچ یک از این مراحل بیش از حد تثبیت نشده باشد. از نظر او کمتر انسانی متعارف به حساب می آیدو هر فردی به نحوی از اشحاء غیر متعارف است( شفیع آبادی و ناصری،1386).

مازلو فردی را دارای سلامت روان می داند که چهار مرحله از سلسله مراتب نیازهای معین فیزیو لوژیک، ایمنی، محبت و تعلق و نیاز به احترام را طی کرده و به تحقیق خود دست یابد( شولتس، ترجمه خوشدل،1380).

« اریک فرون»، با تاکید به اینکه شخصیت انسان بیشتر محصول فرهنگ جامعه است، سلامت روان را بسته به این می داند که جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد را برآورده کند نه اینکه فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار نماید. از نظر او سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشد مسئله ای اجتماعی است.عامل اصلی این است که جامعه تا چه اندازه نیازهای انسانی را ارضاء می کند( همان منبع).

«ویکتور فرانکل» در تعریف سلامت روانی به اراده معطوف به معنا  اهمیت می دهد. او انسان سالم را انسانی  میداند  که دارای اراده معطوف به معناست و از سه جوهر معنویت آزادی مسئولیت برخوردار است.
«پرلز» انسان سالم را انسانی می شناسد که در زمان حال زندگی می کند و با اینکه برای آینده می تواند برنامه ریزی کند دچار اضطراب ناشی از اینکه فردا چه خواهد شد نمی شود.. ( همان منبع).

روان شناسان سلامت با تمرکز بر حفظ و ارتقاء سلامت ،علاقمند به شناخت تاثیر عوامل روان شناختی بر این موضوع هستند که مردم چگونه سالم می مانند؟ چرا بیمار نمیشوند؟ و وقتی بیمار میشوند چه واکنشی نشان می دهند؟ و مداخلاتی ایجاد میکنند که به مردم در سالم ماندن یا غلبه بر بیماری کمک کنند( کاپلان[11]،1975؛به نقل از تایلور،1995).

برای دستیابی به  این هدف، ارتباط بین عوامل روان شناختی و سلامت با استفاده از روش های پژوهش تجربی و غیر تجربی بررسی می شوند، از جمله این عوامل روان شناختی، سبکهای زندگی، عقاید و نگرشها و تنیدگیها هستند که ارتباط آنها به طور گسترده بررسی شده است و یکی از بحث های بسیار مهم دراین زمینه این است که چگونه انواع تنیدگی برای سلامت، مشکل ایجاد می کند؟ و اینکه مردم چه روش هایی را برای کاهش  پیامد های روان شناختی تنیدگی به کار میبرند؟

به اعتقاد لازاروس و فولکمن(1984، به نقل از ساراینو،1994) دو شکل اصلی مقابله با تنیدگی، مقابله مساله مدار[12] (تلاش برای تغییر مساله ایجاد  کننده تنیدگی) و مقابله هیجان مدار[13] (تلاش برای نظم دادن پاسخ های هیجانی موقعیت) است. افراد  راهبردهای گوناگونی را برای مقابله مساله مدار و هیجان مدار دارند که در بعضی موارد ترکیبی از راهبردهای موفقیت آمیزتر هستند.

 

 

[1] Self responsibility

[2] Well being

[3] Edlin, G,

[4] Health

[5] Wholeness

[6] Hale

[7] Holy

[8] Sheridan & Radmasher

[9] Maussnerobahn

[10] Dubos

[11] Caplan, R.D.

[12] Problem- Focused Coping

[13] Emotional- Focused Coping