سلامت روان و ابعاد آن از دیدگاه روانشناسی

سلامت روان و ابعاد آن

آدامز، بزنر و اشتاینهارت[1] (1997)و ادلین، گلانتی و براون[2] (1999)، سلامتی را دارای ابعاد جسمانی، اجتماعی، هیجانی و معنوی دانستند:

2 ـ 1 ـ 3 ـ 1 ـ 1. سلامت جسمانی:

عبارت است از سلامت بدنی که از طریق خوردن و آشامیدن صحیح، ورزش منظم، اجتناب از عادات مضر، آگاهی یافتن و احساس مسئولیت در قبال تندرستی، به دنبال مراقبت های پزشکی بودن و … محقق می شود(آدامز، بزنر و اشتاینهارت،1997).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 1 ـ 2. سلامت اجتماعی:

به معنای توانایی و کارآمدی مؤثر در نقش اجتماعی است. سلامت اجتماعی همان ارزیابی فرد، بسته به شرایط و کار او در جامعه است(همان).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 1 ـ 3. سلامت هیجانی:

این بعد از سلامت به فهم هیجان ها، شیوه مقابله صحیح با مشکلات روزمره و چگونگی تحمل تنیدگی اشاره دارد. به عبارت دیگر سلامت هیجانی عبارت است از فزونی احساسات مثبت بر منفی. سلامت هیجانی بر سلامت جسمانی و روانی تأثیر به سزایی دارد چون برخی از اختلالات مانند افسردگی، اضطراب و بیماری های روان ـ تنی، مستقیما با هیجان ها در ارتباط اند(همان).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 1 ـ 4. سلامت معنوی:

از سلامت معنوی تعاریف متعددی وجود دارد. ادلین، گلانتی و براون(1999)، سلامت معنوی را حالت تعادل و نظم فرد با خود و دیگران و توانایی موازنه ساختن نیازهای درونی، خواسته ها و تقاضاهای خود و دیگران دانسته اند.

2 ـ 1 ـ 3 ـ 2. مفهوم سلامت روان براساس رویکردهای مختلف روانشناسی:

2 ـ 1 ـ 3 ـ 2 ـ 1. رویکرد زیستی:

مکتب زیست شناختی[3] در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را برای بافت ها و اعضای بدن قائل می شود. طبق دیدگاه این مکتب سلامت روان زمانی وجود خواهد داشت که بافت ها و اندام های بدن به طور سالم کار کنند. این مکتب برای تبیین بیماری های روانی به پدیده و اختلال های فیزیولوژیک اهمیت داده و معتقد است که هرگونه اختلال در دستگاه عصبی و فرایندهای شیمیایی بدن، اختلال روانی به همره خواهد آورد. طبق این ایده سلامت روانی عبادت است از نظام متعادلی که خوب کار می کند. اگر تعادل به هم بخورد، بیماری روانی ظاهر می شود.

2 ـ 1 ـ 3 ـ 2 ـ 2. رویکرد تحلیل روانی:

مکتب روانکاوی[4] معتقد است بهداشت روانی یعنی کنش متقابل و موزون بین سه عنصر مختلف شخصیت: نهاد، من و من برتر. به نظر برخی از روانکاوان، سلامت روانی زمانی تضمین می شود که من با واقعیت سازگار شود و همچنین تکانش های غریزی نهاد به کنترل درآید. حتی برخی از روانکاوان از قابلیت سازگاری فراتر رفته و می گویند که فرد باید بین سه ساخت شخصیت، تعادل برقرار کند. بنابراین اگر بین نهاد و من برتر تعارض به وجود آید، بیماری روانی ظاهر خواهد شد و در حالت عدم تعادل، فرد احساس تنش می کند و برای حفظ خود ابزارهایی را به وجود می آورد که مکانیزم های دفاعی نامیده می شوند. برای حفظ سلامت روان، من باید بتواند بین تعارض های نهاد و من برتر، تعادل به وجود آورد.

2 ـ 1 ـ 3 ـ 2 ـ 3. رویکرد رفتار گرایی:

مکتب رفتارگرایی[5] معتقد است که بهداشت و سلامت روانی به محرک ها و محیط وابسته است. این دیدگاه به رفتار و تعامل آن با محیط تأکید دارد و بدین ترتیب آنچه را که مکاتب دیگر بیماری روانی به حساب می آورند، از دیدگاه رفتارگرایان، رفتاری است که مثل سایر رفتارها آموخته شده است. بنابراین مکتب رفتارگرایی در تعریف سلامت روان بر سازگاری فرد با محیط تأکید دارد و معتقد است بهداشت روانی نیز رفتاری است که آموخته می شود.

2 ـ 1 ـ 3 ـ 2 ـ 4. رویکرد انسان گرایی:

تأکید این مکتب بر خودشکوفایی است. مکتب انسان گرایی[6] معتقد است که سلامت روان یعنی ارضای نیازهای سطوح پایین و رسیدن به سطح خودشکوفایی. از دید این مکتب، هر عاملی که انسان را در سطح ارضای نیازهای سطوح پایین نگه دارد و از خودشکوفایی او جلوگیری کند، اختلال رفتاری به وجود خواهد آورد(گنجی، 1385).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3. نظریه های مختلف روانشناسی درباره سلامت روان:

مطلب مرتبط :   تجربیات آموزشی معلمان ابتدایی | کاملترین نمونه های رایگان سال تحصیلی 97-98

دیدگاه ها و رویکردهای مختلفی درباره سلامت روان وجود دارد که در اینجا به بیان برخی از آن ها می پردازیم.

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 1. دیدگاه فروید و مکتب روانکاوی:

فروید(1964)، ساخت شخصیت را مرکب از سه عنصر نهاد، من و من برتر می دانست. من قسمتی از شخصیت است که بیشتر خودآگاه بوده و وظیفه آن برقراری ارتباط بین  نهاد و من برتر است، به طوری که  با ترکیب و یکپارچه سازی خواسته های آنان با مقتضیات جامعه، رفتار را شکل می دهد. بهداشت روانی زمانی تضمین می شود که من با واقعیت سازگار شود. برخی از روانکاوان از سازگاری فراتر رفته و می گویند که فرد باید بتواند بین نهاد، من و من برتر تعادل برقرار سازد. فروید(1961) همچنین معتقد بود که انسان متعارف کسی است که مراحل رشد روانی جنسی را با موفقیت گذرانده باشد و در هیچ یک از مراحل بیش از حد تثبیت نشده باشد.

 

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 2. دیدگاه آلپورت:

آلپورت[7] معیارهایی برای شخصیت بالغ[8] (انسان سالم) بیان کرده است. از نظر او فرد سالم با گسترش خود، قلمرو پهناورتری از افراد و اشخاص را در برمی گیرد و توجهش به بیرون از خود منعطف می گردد. به نظر آلپورت فرد سالم، خود مدار نیست و دیگران در زندگی او نقش زیادی دارند. فرد سالم، توانایی ارتباط دلنوازانه و صمیمانه با دیگران را دارد و می تواند همه جنبه های هستی خود، حتی ضعف ها و کاستی هایش را بپذیرد و در عین حال سعی کند تا سرحد توانایی به اصلاح و بهبود خویش بپردازد. او به جهان به صورت عینی می نگرد و واقعیت را همان گونه که هست می پذیرد. آلپورت در بررسی افراد سالم بر اهمیت کار و مسئولیت پذیری تأکید دارد و بیان می دارد که فرد سالم در کارش از خود مایه گذاشته و مهارت هایش را صادقانه به کار می گیرد. به نظر او افراد سالم، افرادی هدف مدار هستند و اهداف دراز مدت و برنامه هایی برای رسیدن به آن ها در زندگی دارند(شولتس،1977، ترجمه خوشدل، 1385).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 3. دیدگاه راجرز:

الگوی راجرز در باره انسان سالم، با عنوان انسان با کنش کامل[9] بیان شده است. توصیف راجرز[10] از انسان کامل بر تلاش برای خودشکوفایی استوار است. این گونه افرادی پیوسته درصدد گسترش و بارور کردن استعدادها و توانایی های خود هستند. چنین فردی در مقابل تجارب مختلف، انعطاف پذیر بوده و شخصیتی تدافعی ندارد. فرد سالم هر لحظه از هستی، زندگی همه جانبه داشته و برخورد او با هر تجربه ای چنان تازه است که گویا پیش از آن هرگز وجود نداشته است. فرد سالم، در زندگی آزادی عمل و انتخاب بیشتری را تجربه می کند و می تواند بدون محدودیت، فکر و عمل خود را آزادانه انتخاب کند. به اعتقاد راجرز، انسان های دارای کنش کامل، بسیار خلاق هستند و رفتارشان خود انگیخته و در پاسخ به محرک های نیرومند زندگی پیرامون خود، دگرگون پذیر، گسترش پذیر و بالنده است. از طرفی فرد کامل، اهمیت حال را می داند و به اعتقاد راجرز، در بند گذشته و نیروهای ناخود آگاه آن نیست، بلکه برای شخصیت سالم، اهمیت زمان حال و چگونگی ادراک آن، بیش از گذشته است(همان).

 

 

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 4. دیدگاه فروم:

فروم[11] انسان را بیشتر محصول فرهنگ می داند. به اعتقاد وی سلامت روان بسته به این است که جامعه تا چه اندازه نیاز های اساسی افراد جامعه را برمی آورد، نه اینکه فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار می کند. در نتیجه سلامت روان بیش از آن که امری فردی باشد، مسئله ای اجتماعی است. فروم فرد سالم  را با عنوان انسان بارور[12] می خواند.  فروم معتقد است فرد سالم کسی است که می تواند عشق بورزد، بارور و خلاق باشد، قوه تعقل و عینیت خود را بارور و نیرومند سازد، جهان را به صورت عینی درک کند، این فرد می تواند به کل جهان و همه افراد بشری عشق بورزد. فرد سالم به فردیت دست یافته و هویت خویش را یافته است،پس خود بر زندگی اش تسلط دارد و دیگران زندگی او را شکل نمی دهند. از نظر فروم شخصیت سالم چیزی را به بار می آورد که مهم ترین دستاورد انسان یعنی «خود» است(همان).

مطلب مرتبط :   - قسمت 2

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 5. دیدگاه مزلو:

مزلو انسان سالم را فرد خواستار تحقق خود[13] می داند. لازمه رسیدن به این مرحله طی کردن چهار نیاز اولیه، در سلسله مراتب نیازهایی است که عبارتند از: نیازهای جسمانی، نیازهای ایمنی، نیازهای محبت و احساس تعلق، نیاز به احترام و نیاز به تحقق خود.

پس از رفع چهار نیاز اولیه، عالی ترین نیاز، یعنی نیاز به تحقق خود آشکار می گردد. تحقق خود عبارت است از کمال عالی و کاربرد همه توانایی ها و متحقق ساختن تمام خصایص و قابلیت های خود. افراد سالم، نیازهای سطوح پایین شان برآورده شده، روان پریش و روان نژند نیستند، در بلوغ و پختگی و سلامت هستند، می دانند چیستند، کیستند و به کجا می روند. این افراد از موضوعات و اشخاص دنیای پیرامونشان شناخت عینی دارند، خود را آن گونه که هستند می پذیرند و به معایب و کاستی های خود آگاهند، در همه شیوه های زندگی، به شیوه ای بی تعصب، مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند، یعنی بر طبق طبیعت خویش عمل می کنند. این افراد سرشار از حس وظیفه شناسی و تعهد در قبال دیگران وکارشان هستند، خودکفا و مستقل بوده و می توانند در برابر فشارهای اجتماعی مقابله کنند، این افراد از زندگی آن گونه که هست، لذت می برند و از تجارب جزوی زندگی غرق در لذت می شوند. آفرینندگی، اصیل، مبتکر و ابداع گر بودن نیز از ویژگی های آنان است(همان).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ6. دیدگاه فرانکل:

تأکید عمده فرانکل[14] در بحث سلامت روان بر اراده معطوف به معنا[15]ست. فرد سالم فردی است که به جستجوی معنای زندگی خود بپردازد. جستجوی معنا، وظیفه ای سخت و دشوار است که تنش درونی را افزایش می دهد. فرانکل این افزایش تنش را، شرط لازم سلامت روان می داند. این تنش ناشی از آنچه که فرد هست و آنچه که باید بشود، است و این فاصله، فرد را همیشه در تلاش برای رسیدن به اهدافش همراهی کرده و به زندگی او معنا می دهد. به نظر فرانکل، اشخاص سالم در انتخاب عمل آزادند، مسئولیت زندگی خود را می پذیرند وبر زندگی شان تسلط دارند و معلول نیروهای بیرون از خود نیستند، آینده نگرند و به اهداف و وظایف خود توجه دارند. این افراد توانایی ایثار و دریافت عشق را دارند(همان).

2 ـ 1 ـ 3 ـ 3 ـ 7. دیدگاه پرلز:

پرلز[16] انسان سالم را انسانی این مکانی و این زمانی دانسته که واقعیت را زمان حال می داند. این افراد به آنچه هستند آگاهند و نقاط ضعف و قوت خود را شناخته و می پذیرند. این افراد بدون هیچ منعی می توانند خود، ویژگی ها و آرزوها و خواسته هایشان را بیان کنند. آنان مسئولیت زندگی خود را می پذیرند و در عین حال مسئولیت هیچ کس دیگر را نمی پذیرند. اشخاص سالم با خود و جهان ارتباط کامل دارند، با حواس و عواطفشان و آنچه پیرامونشان می گذرد، ارتباط کامل دارند. این افراد می توانند آشکارا آرزوها و حتی خشم خود را بیان کنند. مرزهای من در افراد سالم انعطاف پذیر، بسیط و گسترده است و این باعث عدم تعصب در این افراد نسبت به افکار و احساس های مختلف می گردد(همان).

[1] – Adams, Bezner & Steinhardt

[2] – Edlin, Golanty & Brown

[3] – Biological

[4] -Psychoanalysis

[5] – Behaviorism

[6] – Humanism

[7] – Alport

[8] – Mature person

[9] – Fully functioning person

[10] – Rogers

[11] – Fromm

[12] – Productive Person

[13] – The Self Actualization Person

[14] – Frankl

[15] – Will  to Meaning

[16] – Perls