مقاله با موضوع انزوای اجتماعی

ه کودکی و دوره بزرگسالی قرار می گیرد. نوجوانی معرف دوره تغییر عمیقی است که کودکی را از بزرگسالی جدا می کند. این دوره واقعا به منزله دگرگون شدن است. نوجوان دائما در تغییر است و حتی خود وی نیز با مشکل بزرگ وضع و موقع خویش روبه رو است. اما اگر نوجوانی در وهله اول دگرگون شدن و تغییر یافتن است، در عین حال دوره شکل گیری و مجهز شدن برای مواجه با مسائل زندگی نیز هست. مسائلی که در زندگی روزمره و در اجتماع بزرگسالان مطرح می شوند و وی باید در مقابل آنها موضع مشخصی بگیرد. پس مهمترین پدیده نوجوانی مجهز شدن و متحول شدن شخصیت فرد است که فراهم آوردن شرایط آن تحت اشکال مختلف در اعمال و رفتار نوجوان جلوه گر می شود (منصور، 1378).
نوجوانی به سال هایی اطلاق می گردد که کودکی را به بزرگسالی وصل می کند. شروع نوجوانی با تغییرات بدنی همزمان می شود و در نتیجه ردیابی آن آسان تر است، در حایکه پایان آن برحسب شکل گیری ساخت های عقلی و تغییرات عاطفی و اجتماعی، نوسانی تر در نظر گرفته شده است. به همین دلیل، برای کسانی که به ضابطه های ظاهری تکیه کرده اند، شروع نوجوانی را زیست شناختی و پایان آن را فرهنگی دانسته اند (کانچر و پترسن ، 1984).
به همین دلیل میان روانشناسان از نظر طول دوره نوجوانی اتفاق نظر وجود ندارد. معذالک عموما این امر مورد قبول است که در جوامعی که ساختمان خانوادگی از نوع غربی است میان ده، دوازده تا هجده سالگی است (منصور، 1378). البته لازم به ذکراست که در برخی جوامع صنعتی، در مقایسه با جوامع غیرصنعتی دوره نوجوانی را طولانی تر و حتی تا بیست و یک سالگی نیز در نظر گرفته اند (احدی و جمهری،1380).
اگرچه امروزه وجود دوره نوجوانی مورد قبول همگانی است ولی در تبیین و شرح وقایع و تغییرات روانی و جسمانی که در این دوره رخ می دهد نظریه های مختلفی وجود داردکه در میان آنها همگرایی چندانی نمی توان یافت (منصور، 1378). برخی این دوره را همراه با طوفان و فشار دانسته و به آن عنوان تولد دوباره داده اند (هال ، 1904؛ نقل از احدی و بنی جمالی، 1378) و برخی وقایع این دوره را وابسته به فرهنگ دانسته اند (مالینوسکی ، 1935،1928،1927؛مید ،1928؛بندیکت ،1938؛ نقل از آدامز ،2000) و این دوران را بدون تنش و هیاهو و جنجال توصیف نموده اند. اریکسون (1950؛ نقل از کاپلان و سادوک ، 2003) نیاز این دوره را همانند دوره های دیگر زندگی دربرگیرنده بحران هویت بهنجار می داند و وضعیت روانی نوجوان را تابع چگونگی حل شدن بحران های موجود در دوره های قبلی و چگونگی مواجهه با بحران در این دوره می داند. اما آنچه در مجموع قابل استنباط و استنتاج است اینکه وجود دیدگاه های نظری متنوع در این باره حاکی از اهمیت این دوره در نظر دانشمندان علوم انسانی است.
قبل از دهه 1980 روانشناسان با نظریه پردازی در طی سالیان کوشیده اند که استرس و منابع ایجاد کننده آن را در این دوره توصیف و تبیین نمایند. موضوعات اساسی که در راس اکثر مطالعات انجام شده بر روی گروه های نوجوان قرار داشته، مطالعه تاثیر خانواده بر وضعیت روانی این گروه ها بوده است. نکته قابل توجه در بسیاری از متون نظری و عملی مربوط به این حیطه است که شرایط نامناسب عاطفی و تنش زای محیط اجتماعی و خانواده اهمیت به سزایی دارد. هیچ جامعه ای نمی تواند ادعای سلامت کند، مگر آنکه از خانواده هایی سالم برخوردار باشد. بی هیچ شبهه ای می توان گفت که هیچ یک از آسیب هاسی اجتماعی فارغ از تاثیر خانواده پدید نمی آید (هومن، 1383) و اگر محیط خانواده محیط سالم و سازنده ای برای اعضا و فرزندان باشد و نیازهای جسمی و روانی آنها را برآورده کند، از سرچشمه طبیعی کمک سیراب می شوند و کمتر ممکن است به نهادهای درمانی خارج از خانواده احتیاج پیدا کنند (ثنایی،1370).
2-3-کمرویی:
2-3-1-تعریف کمرویی:
یکی از مواردی که در این دوره می تواند آسیب هاو مشکلات جدی برای نوجوان به همراه داشته باشد کمرویی است. کمرویی را می توان به عنوان یک احساس ناراحتی یا بازداری درموقعیت های میان فردی یا اجتماعی که فرد را از پیگیری اهداف تحصیلی و اجتماعی اش بازمی دارد تعریف کرد. کمرویی به خود کانونی مفرط، نگرانی و اشتغال ذهنی مکرر همراه با افکار و احساسات مربوط یا واکنش های فیزیکی، شدت یافتن ضربان قلب و….منجر می گردد (گودینو و لو،2010).
کمرویی متضمن نگرانی بیش از حد در رابطه با ارائه خود در موقعیت های اجتماعی می باشد. نظریه ارائه خود مبتنی بر این مفروضه است که افراد در موقعیت های اجتماعی، در تلاش اند تا تصاویر خود و اطلاعات مربوط به هویت شان را کنترل کنند (فیلیپس و پیتمن ،2007). کمرویی، بازداری و کناره گیری اجتماعی، به کم گویی و خاموشی افراد به درگیر شدن در تعاملات اجتماعی اشاره دارد (رابین، 2001).
از طرفی کمرویی یک امر معمول و رایج هیجانی است که کمتر شناخته شده است. هر فردی تردید، دودلی و یا کمرویی را در موقعیت های اجتماعی جدید تجربه می کند. با وجود این گاهی اوقات ممکن است کمرویی در رشد اجتماعی مطلوب کودک و نوجوان تداخل ایجاد و یادگیری آنها را محدود کند. کمرویی یک احساس مهم و همگانی است که ممکن است گسترش یافته و توسط افراد به عنوان مکانیزم سازگاری برای کنار آمدن با تحریک اجتماعی جدید مورد استفاده قرار گیرد. کمرویی می تواند به سبب کاهش ارتباط چشمی و فیزیکی متقابل و توداری و ساکت بودن، از طریق مشاهده مورد تشخیص قرار نگیرد. گفتار فرد کمرو اغلب نرم، ملایم و همراه با لرزش و تردید است (اسنهالاتا و مارتی، 2003).
زیمباردو و هندرسون (1996) کمرویی را اینگونه تعریف می کنند: کمرویی یک توجه افراطی به خود، اشتغال ذهنی افکار،احساسات و واکنش های فیزیکی خود است که می تواند حداقل شامل یک ناراحتی اجتماعی ضعیف تا یک ترس اجتماعی بازدارنده و شدید باشد.
کمرویی یک توجه غیر عادی و مضطربانه به خویشتن در یک موقعیت اجتماعی است که در نتیجه آن فرد دچار نوعی تنش روانی-عضلانی شده،شرایط عاطفی و شناختی اش متاثر می گردد و زمینه بروز رفتارهای خام،ناسنجیده و واکنش های نامناسب در وی فراهم می شود. به دیگر سخن پدیده کمرویی به یک مشکل روانی اجتماعی و آزاردهنده شخصی مربوط می شود که به صورت یک ناتوانی یا معلولیت ظاهر می گردد.
کمرویی یعنی توجه بیش از حد به خود، اعمال، گفتار یا حتی رفتار خود،ترس از مواجه شدن با دیگران،ترس و نگرانی از مورد تایید قرار نگرفتن و یا نگرانی از مورد استهزا قرار گرفتن، جرات اظهار و بیان احساسات نداشتن، زیاد به قضاوت دیگران اهمیت دادن و مرور افکار غیرمنطقی و خودکار منفی هنگام مواجه شدن با یک موقعیت تازه و یا افراد ناآشنا است.فرد کمرو هشیارانه از مواجه شدن با افراد یا چیزهایی مشخص یا انجام کاری همراه آنان بیزار است.در گفتار یا کردار خود ملاحظه کار است، از ابراز وجود بیزار و به طور محسوسی ترسو است. البته گاهی هول و هراس خود را زیر پوشش نوعی استهزا و تمسخر پنهان می کند (زیمباردو، 1977؛ ترجمه پارسا، 1386).
محققان بسیاری از جمله باس (1980) و زیمباردو (1987) عقیده دارند که کمرویی مانند یک تجربه ذهنی است که با بیم، ترس،عصبانیت و برخوردهای میان فردی همراه است. اگرچه افراد کمرو در سخن گفتن و رفتارکردن بسیار محتاط وکم سخن هستند، اما در واقع ناراحتی و پریشانی زیادی را متحمل می شوند.آنها در حد افراط توجه متمرکز بر خود دارند و در باره تفکرات و واکنش هایشان اشتغال ذهنی دایم دارند (هندرسون، زیمباردو، 1998).
کروزیر(1991)عنوان می کند که یکی از مهمترین علایم تشخیص کمرویی داشتن اضطراب ذهنی و اجتناب از رفتارهای اجتماعی است. از نظر لیری (1991) کمرویی یک پدیده اجتماعی است که در موقعیت های اجتماعی رخ می دهد و همراه با تجربیات همزمان عصبانیت، اجتناب، تردید، دودلی، دست پاچگی و رفتاری ناشیانه است (جونز و همکاران، 1996).
به کلام ساده کمرویی یعنی خود توجهی فوق العاده و ترس از مواجه شدن با دیگران، زیرا کمرویی نوعی ترس یا اضطراب اجتماعی است که در آن فرد از مواجه شدن با افراد ناآشنا و ارتباطات اجتماعی گریزان است. در هر جامعه ای درصد قابل توجهی از کودکان و نوجوانان با این اختلال رفتاری و عامل بازدارنده رشد شخصیت اجتماعی مواجه هستند که مانع شکوفایی قابلیت ها،خلاقیت ها و ایفای مسؤلیت می شود (افروز، 1385).
از آنجایی که کمرویی یکی از مشکلات روانشناختی کودکان و نوجوانان است غالبا بر تمامی خانواده و کارکردهای مختلف آن تاثیر می گذارد. این افراد چالش های فراوانی را برای خانواده هایشان ایجاد می کنند و رفتارهایی از خود نشــان می دهند کـه تاثـیری منفی بر اطرافـیانشان (والدین، دوستان و معلمین) می گذارد و واکنش های ناخوشایند این افراد در پاسخ به رفتار آنها نیز متقابلا به خودشان باز می گردد (بلوم کویست، 1996؛ به نقل از علاقبند راد، 1383). کمرویی از طریق دو الگوی رفتاری مرتبط یعنی رفتار محتاطانه و انزوای اجتماعی، قابل تشخیص است. در نوزادان، ضعف یا فقدان احتیاط و دودلی در تقرب/ اجتناب با افراد غریبه که خصوصیت قابل تشخیص در کمرویی است، مشاهده می شود. تعداد دیگر از کودکان بزرگتر احساس نیاز کمتری را برای تقابل اجتماعی نشان داده و بیشتر ترجیح می دهند به تنهایی بازی کنند، در حالی که هیچ یک از تنش هایی را که یک کودک کمروی واقعی با آن ها روبه رو است، تجربه نمی کنند (اسنهالاتا و مارتی، 2003).
درپاره ای دیگر از کودکان، بازداری های مهمتری مشاهده می شود. کودکانی که همواره منزوی هستند و به رغم تمایل عمیق خود، شهامت نزدیک شدن به دیگران را ندارند، در حیاط مدرسه بازی نمی کنند، روزهای تعطیل، از مدرسه خارج نمی شوند و از فعالیت های گروهی امتناع می ورزند. اما گاهی بازخورد آن ها در چهارچوب خانوادگی(نسبت به والدین و خواهران و برادران) با آنچه در خارج از این چهارچوب مشاهده می شود در تناقض قرار می گیرد، به این معنا که ممکن است تا حد استبداد و سلطه جویی نیز پیش روند. در موارد افراطی، کودکانی که دارای این بازداری هستند در خارج از چهارچوب خانوادگی، کلمه ای حرف نمی زنند (لو و ونار، 1971).
از طرفی بازداری ارتباطی یا کمرویی بر شیوه ارتباطی فرد با اطرافیانش اثر می گذارد. این نوع بازداری را می توان به درجات مختلف در رفتار کودک مشاهده کرد. به عنوان مثال، پاره ای از کودکان ضمن آنکه تماس با کودکان دیگر را تا حدی حفظ کرده اند و از کار و بازی لذت می برند، با این حال بیش از اندازه آرام و مطیع هستند، حرف برانگیز نیستند و به عبارت دیگر بچه های عاقلی هستند (دادستان،1384).
افراد کمرو بیشتر احتمال دارد در مقایسه با افراد غیر کمرو، موفقیت های خود را به فاکتورهای بیرونی نسبت دهند و شکست های خود را به عوامل درونی. آنها به شدت گرایش به سرزنش کردن خود دارند، به خصوص آنهایی که به طور مزمن خجالتی هستند .هندرسون و زیمباردو مطرح کرده اند که افزایش کمرویی با پیشرفت تکنولوژی و کاهش ارتباطات و تعاملات رو در رو مرتبط است. افزایش کاربرد ارتباطات غیر مستقیم و کامپیوتری مانند تلفن، تلویزیون واینترنت ممکن است تعاملات اجتماعی را کاهش دهد و باعث افزایش انزوای اجتماعی گردد. از این چشم انداز کمرویی می تواند به عنوان یک نوع از آسیب شناسی اجتماعی دیده شود که به خاطر فقدان اجتماعی شدن و تغییر در طبیعت ارتباطات میان فردی تحت تاثیر قرار می گیرد (سندرس و چستر، 2008).
میزان کمرویی می تواند مسائلی را در زمینه های مختلف در حد ناراحتی های اجتماعی خفیف تا بیماری هراس اجتماعی برای افراد ایجاد کند. چنانچه بروز نگرانی و اضطراب یا بازداری محدود به موقعیت های خاصی باشد، چنین کمرویی موقعیتی یک امر بسیار معمول و رایج است. موقعیت های خاصی که موجب به راه انداختن چنین واکنشی می گردد، اغلب موقعیت هایی است که افراد با مراجع قدرت درگیر هستند (معلمان، مدیران، رهبران و…). گاهی موقعیت هایی وجود دارد که اغلب واکنش هایی را در یک یا همه سطوح به راه می اندازند؛ یعنی شناخت، افکار مهم، عاطفه، احساسات معنادار و هدفمند، روانشناختی، دریافت معانی، در محدوده بدنی یا رفتاری را تحت تاثیر قرار می دهد که به کناره گیری از آن موقعیت دشوار منجر می گردد و در مقایسه با کمرویی موقعیتی کمتر رایج است، اما مهم این است که ادامه شکل مزمن کمرویی در موقعیت هایی که مستلزم برخورد با دیگران بوده و موجب اجتناب و یا ترس از آن موقعیت ها می گردد، بیشتر مورد توجه و تبیین قرار گیرد (اسنهالاتا و مارتی،2003)
ترس ناشی از دستپاچگی و آشفتگی،در کودکان گستره سنی 4 تا 5 سالگی و سپس در حدود 12 سالگی افزایش می یابد.احساس متفاوت شدن،هسته اصلی کودک کمروی درمانده است.او از نزدیکی به افراد ناآشنا یا محیط های جدید دچار ترس شدید می شود.وقتی در فکر خودش تمایل پیدا می کند به دیگری نگاه کرده و ارتباط چشمی برقرار نماید در جرات خود برای رفتار مذکور،مشکل پیدا می کند.این نکته می تواند به تعارض میان ترس کودک و فرصت های یادگیری که والدین فراهم می کنند،منجر گردد (کروزیر و بیردسی ،2002).
مطالعات مربوط به فرزند خواندگی، می تواند کمرویی را در کودکان فرزند خوانده بر مبنای جنبه بیولوژیکی مادرانی که جمع گرا و جامعه پذیر هستند، پیش بینی کند. تفاوت های فیزیولوژیکی در میان کودکانی با بازداری مفرط و عدم بازداری، با بالا بودن و یا ثبات ضربان قلب مشخص می شود. در سنین 2 تا 5 سالگی، در کودکانی که بازداری بیشتر ادامه می یابد، در برخورد با همسالان جدید و بزرگسالان رفتار تودار و ساکت بودن را نشان می دهند (رزنیک و دیگران، 1986).
برخی از کودکان به سبب خلق و خو، به کمرویی گرایش دارند. این کودکان در مقایسه با کودکان دیگر در واکنش نشان دادن به موقعیت های جدید اجتماعی همراه با شرم و خجالت مستعدتر هستند. شواهد مربوط به پایه وراثتی یا ذاتی برای میزان تغییرات مربوط به کمرویی ناشی از خلق و خو، به طور فزاینده ای رو به افزایش است. در حقیقت، در مقایسه کمرویی با هریک از رگه های شخصیتی، وراثت نقش بزرگتری را در کمرویی ایفا می کند (دنیلز و پلومین،2007).
با وجود این شواهد، بیشتر محققان تلاش دارند اثرات احتمالی ژنتیک را فقط به عنوان بخش کوچکی از خود برچسب زنی کمرویی محسوب کنند. حتی گرایش ها و آمادگی های ارثی هم می تواند مورد تغییر قرار گیرد. کودکان فرزندخوانده سبک های اجتماعی مربوط به والدین ناخوانده خود را یاد می گیرند (دنیلز و پلومین، 1985) و نوپایانی که دچار بازداری مفرط می شوند،گاهی اوقات در نتیجه تلاش والدینشان، به مدت زیاد، احساس آرامش احتماعی بالایی را تجربه می کنند (رزنیک و دیگران، 1986).
والدینی که معتقد به ارزش های جامعه جمع گرا و اشتراکی هستند ممکن است که فرندانشان را به همنوایی و انطباق با جمع تشویق کنند و آن ها را از ابراز رفتارهای جسورانه منع کنند و این شیوه تربیتی در سطوح بالاترمی تواند منجر به رفتارهای بازداری و کمرویی شود(چن،2000). زیمباردو (1977) بیان کرده است که فرزندان ارشد و تک فرزندان زمینه کمرو شدن را دارا هستند و این اظهار با نظریه های کمرویی که بر انگیزه به جا گذاشتن اثری مثبت بر دیگران به همراه فقدان اعتماد به توانایی انجام آن تاکید دارد هماهنگ است (لیری و کووالسکی ، 1995).
ویس (1988) دریافت که والدین تایلندی رفتارهای درونی شده فرزندانشان مانند کمرویی را در مقایسه با والدین آمریکایی کمترآزاردهنده و جدی ارزیابی می کنند. نتایج پژوهش ها به طور باثباتی حاکی از آن است که کودکان چینی در مقاسیه با کودکان آمریکای شمالی خجالتی تر و بازدارتر هستند (چن، 1998).
برخی تفاوت های جنسی در رابطه با کمرویی گزارش شده است. به طور کلی تفاوت های جنسی کمی در کودکی وجود دارد و این تفاوت ها از دوره نوجوانی شروع به ظاهر شدن می کند. نوجوانان دختر در مقایسه با نوجوانان پسر