منبع پایان نامه ارشد با موضوع معرفت و محبت، سعادت و کمال

درسعادت را چه می داند.او معتقد است که عوامل دخیل درسعادت سه دسته اند: روحى، بدنى، خارجى. اما آن سه چیز که در بدن انسان است یکى سلامت است، دیگرى قدرت و نیرومندى و سوم جمال و زیبایى بالاخص براى زن.و آن سه چیز از موجبات سعادت که در روح انسان است یکى عدالت است، دیگرى حکمت و دانش است و سوم شجاعت است. اما سه چیزى که در خارج از وجود انسان است و نه در بدن است و نه در روح، یکى مال و ثروت است، دیگری پست و مقام و سومین عامل قبیله و فامیل است، که البته ارزش این موجبات سعادت همه به یک صورت نیست. )مطهری،بی تا،ج‏21 ص 204 (
ارسطو راه حصول عوامل روحی سعادت که از آنها به فضیلت یاد می کند را رعایت اعتدال و حد وسط 5مى‏داند و مى‏گوید: فضیلت یا اخلاق حد وسط میان افراط و تفریط است. او معتقد است هرحالت روحى یک حد معین دارد که کمتر از آن و یا بیشتر از آن‏ رذیلت است و خود آن حد معین فضیلت است. مثلًا شجاعت که مربوط به قوّه غضبیّه است حد وسط میان جُبن و تهوّر است، و عفت که مربوط به قوّه شهویّه است، حد وسط میان خُمود و شرَه است، و حکمت که مربوط به قوّه عاقله است حد وسط میان جُربزه و بلاهت است، و همچنین سخاوت حد وسط میان بخل و اسراف است، تواضع و فروتنى حد وسط میان تکبر و تن به حقارت دادن است‏ . ارسطو تأکید دارد که باید در نفس ملکات فضایل را ایجاد نمود، باید کارى کرد که نفس به فضایل- که رعایت اعتدالها و حد وسط است- عادت کرده و خو بگیرد، و این کار با تکرار عمل میسر مى‏شود.) مطهری ،بی تا، ج‏22، ص: 47(
مفهوم‌ حد وسط نیاز به‌ توضیح‌بیشتری دارد زیرا همچنان که اشاره خواهیم کرد عدم درک درست این مفهوم سبب برخی خرده گیری ها بر ارسطو شده است. حد وسط دو کاربرد متفاوت دارد که‌ فارابی‌ به خوبی به آن اشاره کرده و می گوید حد وسط دو معنای متفاوت دارد یکی‌ حد وسط فی‌نفسه‌ است‌ که‌ مانند وسط بودن‌ عدد 6 برای‌ اعداد 2 و 10 است‌. این‌ نوع‌ حد وسط ثابت‌ و دائمی‌ است‌ و هرگز کم‌ و زیاد نمی‌شود اما حد وسط اضافی‌ یا قیاسی‌ بسته‌ به‌ عوامل‌ مختلف‌ تأثیرگذار دستخوش‌ تغییر کمی‌ و کیفی‌ می‌شود. مثلا حد وسط غذا خوردن‌ برای‌ انسان‌ مقدار ثابتی‌ نیست‌ و در زمان‌ها، مکان‌ها و یا موقعیت‌های‌ مختلف‌ ازنظر کمی‌ و کیفی‌ متغیر است‌. این‌ نوع‌ از حد وسط را باید با لحاظ عوامل‌ گوناگون محیط بر آن‌ تعیین‌ کرد(فارابی،1405ه.ق، ص: 36)
مراد ارسطو از حد وسط در فضیلت حد وسط اضافی است نه حد وسط فی نفسه. او تصریح می کند که مراد ما از حد وسط ،حد وسط ریاضی و حقیقی نیست زیرا مثلا ممکن است برای فردی خوردن دو پیمانه غذا حد وسط باشد اما برای فرد دیگری همین مقدار حد اقل و تفریط محسوب شود(ارسطو،1343ه.ق ، ج‏1، ص: 245 )
بر نظریه “حد وسط” ارسطو که آن را معیار فضیلت می داند اشکال کرده اند که این معیار کلیت ندارد به عنوان مثال، علم حد وسط ندارد علم هر چه بیشتر باشد بهتر است ،علم چیزی نیست که یک مقدارش مطلوب باشد و بیشتر از آن نامطلوب . یا به حسب مبانی دینی و عرفانی تقرب به خدا حدی ندارد معرفت و محبت به خدا حد و مرزی ندارد که از آن مرز به بعد مذموم باشد.پاسخ به این اشکال این است که ارسطو نمی خواهد بگوید علم یک حد وسطی دارد که بیشتر از آن خوب نیست بلکه می خواهد بگوید هر انسانی در زندگی یک مقداری می تواند دنبال علم برود که از آن بیشتر به ضررش تمام می شود زیرا به سایر جهات زندگی اش مانند: مسائل خانوادگی،اجتماعی،بهداشتی و امثال آن رسیدگی لازم را نمی کند و این مذموم است. یعنی در جواب این اشکال و دفاع از ارسطو شاید بتوان گفت که متعلق حد وسط فعل انسان نیست بلکه متعلق آن قوای انسان است. یعنی نظریه اعتدال ارسطو مبتنی بر تزاحم قوای انسانی است. انسان موجودی است مرکب از قوای مختلف که همه اینها در سعادت و کمال او مؤثرند. انسان با اراده و اختیار خویش می تواند یکی از این قوا را بر سایر قوا غالب کند و توجهش را بیشتر به آن معطوف کند اینجا است که مسأله فضیات و رذیلت مطرح می شود که در مقام انتخاب و مقدم داشتن خواسته یک قوه بر قوه دیگر چه اندازه باید ترجیح داد و به آن اهتمام ورزید. ملاک ارسطو این است که تا آنجا که به سایر قوا ضربه نزند. به عبارت دیگر حد وسط بهره وری از هر قوه این است که مزاحم قوای دیگر نشود پس مبنای نظریه اعتدال ارسطو مسأله تزاحم قوا است.(مصباح یزدی،1384،قم،ص319)
نقد نظریه سعادت ارسطو:
1-همانطوری که قبلا گفتیم ارسطو عوامل دخیل درسعادت را سه دسته دانسته است: روحى، بدنى، خارجى.آن سه چیز که در بدن انسان است یکى سلامت است، دیگرى قدرت و نیرومندى و سوم جمال و زیبایى بالاخص براى زن.و آن سه چیز از موجبات سعادت که در روح انسان است یکى عدالت است، دیگرى حکمت و دانش است و سوم شجاعت است. اما سه چیزى که در خارج از وجود انسان است و نه در بدن است و نه در روح، یکى مال و ثروت است، دیگر پست و مقام و سوم قبیله و فامیل است. این سخن و اعتقاد دو تالی فاسد در بر دارد اول اینکه اگر بخواهیم موجبات سعادت را بالسویه بین مردم تقسیم کنیم، در بعضى موارد امکان پذیر نیست. مثلًا مال و ثروت و آن چیزهایى را که از مال و ثروت به دست مى‏آید، مى‏توان به‏طور مساوى تقسیم کرد اما آیا پستها را مى‏توان بالسویه تقسیم کرد؟ تمام مردم که نمى‏توانند على السویه داراى مقامهاى مساوى باشند. یا اینکه احترام را نمى‏شود على السویه تقسیم کرد، محبوبیت را نمى‏شود بالسویه قسمت نمود. فرزند داشتن را آیا مى‏شود تقسیم کرد؟دوم اینک
ه اگر قائل به معاد و بقای نفس و عدالت خداوند باشیم ،نمی توانیم عومل بدنی و خارجی را در سعادت و خوشبختی نهایی انسان دخیل بدانیم، زیرا در این صورت دیگر این فقط اعمال انسان نیست که سرنوشت او را رقم می زند بلکه عوامل بدنی و خارجی نیز در سرنوشت او دخیل اند و در این صورت نه سعدا شایسته مدح و ثوابند و نه راه اعتراض بر اشقیاء بسته می شود.
1- شک نیست که نظریه ارسطو جزئى از حقیقت را دارد، ولى شاید ایراد عمده‏اى که مى‏توان بر نظریه اخلاقى ارسطو گرفت این است که ارسطو کار علم اخلاق را تنها تعیین بهترین راهها (یعنى راه وسط) براى وصول به مقصد که سعادت است دانسته است. اخلاق ارسطویى به انسان هدف نمى‏دهد. راه رسیدن به هدف را مى‏نمایاند، و حال آنکه یک مکتب اخلاقى وظیفه دارد که هدف انسان را هم مشخص کند، یعنى چنین نیست که انسان از نظر هدف نیازى به راهنمایى نداشته باشد.(مطهری ،بی تا،ج‏22، ص: 48)
2- نقطه ضعف دیگری که در دیدگاه ارسطو مشاهده می شود عدم توجه کافی او به مسأله حیات ابدی در امر سعادت است و حال آنکه با قائل شدن به بقای نفس پس از بدن، بدون توجه به حیات ابدی ،نمی توانیم از سعادت و خوشبختی واقعی سخن بگوییم.
فارابی:
سعادت یکی از بنیادی ترین مسائل در نظام فکری فارابی است به همین جهت او در کتب و رسائل مختلف خویش ، در ذیل مباحث مختلف به کند وکاو درباره این مسأله خطیر پرداخته است. سعادت آنچنان برای فارابی امری مهم و کلیدی است که خیر و شر را در ارتباط با سعادت تعریف می کند و خیر را چیزی می داند که در طریق وصول به سعادت نافع باشد و شر را امری می داند که مانع از سعادت باشد(. فارابی ،ب 1405ه.ق، ص: 46)

مطلب مرتبط :   منابع و ماخذ تحقیقمصرف خودسرانه، صنعت دارو

ویژگی‌های‌ صوری‌ سعادت‌
فارابی‌ برای سعادت‌ قائل به یک سری ویژگی‌های‌ صوری است بدین‌ معنا که‌ هرکس‌ هر تحلیلی‌ از ماهیت‌ سعادت‌ داشته‌ باشد آن‌ را واجد این ‌ویژگی‌های‌ صوری‌ می‌داند. (جوادی،شماره39،ص103 تا106) نخستین‌ ویژگی‌ صوری‌ سعادت‌، خیر بودن‌ آن‌ است‌. آدمی‌ از آن‌ روی‌ درصدد یافتن‌ سعادت‌ است‌ که‌ آن‌ را کمال‌ خود می‌داند و هر کمالی‌ که‌ مورد طلب‌ واشتیاق‌ انسان‌ باشد، خیر نامیده‌ می‌شود. نکته ای که در اینجا باید متذکر شویم بازشناسی‌ نوع‌ خیر بودن‌ سعادت‌،در نظر فارابی است وی‌ می‌گوید: چون‌ می‌بینیم‌، سعادت‌ چیزی‌ است‌ که‌ هرگاه‌ حاصل‌ شود، دیگر بعد از آن‌ غایتی‌ نیست‌ که درخواست‌ شود، پس‌ سعادت‌ برای‌ خود برگزیده‌ می‌شود و هرگز برای‌ چیز دیگری‌ درخواست ‌نمی‌شود. در نتیجه‌ سعادت‌ سزاوارترین‌، برترین‌ و کامل‌ترین‌ خیرها‌ست‌.
دومین‌ ویژگی‌ صوری‌ سعادت‌،همین برتر بودن آن از سایر خیرها است. ‌ برتری سعادت‌ ‌ بر خیرهای‌ دیگر، روشن‌ است‌، زیرا سعادت‌ آخرین‌ پاسخ‌ به‌ پرسش‌ در مورد چرائی‌ جست‌وجوها و درخواستهای‌ بی‌شمار انسان‌است‌ و نهایی‌ترین‌ غایت‌ به‌ شمار می‌آید.یعنی فارابی سعادت را خیری می داند که بالذات مطلوب است و پس از آن خیری دیگری که انسان بتواند به آن برسد وجود ندارد.(فارابی،1995م،ص101 )
سومین ویژگی صوری سعادت این است که سعادت امری خود بسنده است یعنی سعادت‌ اصولا چیزی‌ است‌ که‌ با بودن‌ آن‌ به‌ چیز دیگری‌ نیاز نداریم‌ و هر چیزی‌ که‌چنین‌ باشد، بیش‌ از هر امر دیگری‌ شایسته‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ تنهایی‌ کافی‌ باشد ، یعنی‌ سعادت‌ نه تنها برای‌ چیز دیگری‌ طلب‌ نمی‌شود بلکه‌ در عرض‌آن‌ هم‌ چیزی‌ به‌ استقلال‌ طلب‌ نمی‌شود.
نکته ی قابل توجه در این باب این است که برتربودن‌ سعادت‌، این‌ احتمال‌ را که‌ مستقل‌ از سعادت‌ چیز دیگری‌ مثلا قدرت‌ هم‌ذاتاً‌ مطلوبیت‌ داشته‌ باشد، نفی‌ نمی‌کند، اما بسنده‌ به‌ خود بودن‌ سعادت‌، چنین‌ احتمالی‌ را نفی‌ می‌کند و در نتیجه‌ اگر قدرت‌ به صورت ذاتی هم‌ مطلوب‌ باشد، باز هم برای‌ رسیدن به سعادت‌ درخواست می‌شود.(جوادی،شماره39،ص103 تا106)
فارابی برترین مرتبه سعادت را سعادت عقلانی می داند. این اعتقاد در کلام فارابی به وجوه مختلف رخ می نماید. به عنوان مثال این عقیده ی فارابی هنگام بیان اختلاف انسانها در فطرت رخ نموده و انسانها را بر مبنای میزان بهره مندی آنها از عقل تقسیم می کند ومی گوید: انسان هنگامی می تواند در مسیر سعادت گام نهاده و به آن برسد که در فطرت خود استعداد قبول معقولات را از عقل فعال داشته باشد. سپس بیان می کند که همه انسانها فطرت و طبع یکسان ندارند برخی از نفوس هیچ چیزی از معقولات اول را درنمی یابند و برخی نفوس همچون دیوانگان آن را بر غیر وجه خود ادراک می کنند و برخی آنرا در جهت درست آن در می یابند فقط این گروه سوم هستند که ممکن است به سعادت برسند.(فارابی،1996م، ص 82)
و یا اینکه در توضیح عقل نظری و عملی ،برای عقل عملی ارزش استقلالی قائل نبوده و ارزش آن را در این می داند که خادم عقل نظری است (فارابی،1995م،ص 102 )
و یا اینکه وی در تعیین مصداق سعادت باز اهتمام ویژه به عقل داشته و می گوید:برترین سعادت و بالاترین مرتبه کمال انسان این است که به مرتبه عقل فعال برسد و این با مفارقت از جسم و ماده حاصل می شود (فارابی ،1996،ص : 23)
و یا اینکه در تعریف و بیان ماهیت فضیلت می گوید فضیلت عبارت است از تبعیت از حکمت و حاکم نمودن عقل در تمام افعال و رذیلت عبارت است از حاکم نمودن قوه شهوت. (فارابی،الف1405ه.ق، ص 36)وى حتی فضیلت را با فلسفه و رذیلت را با جهل مساوق دانسته و مى گوید نسبت فلس
فه و فضیلت و جهل و رذیلت مانند آب و یخ است که هر دو یک چیزند اما صورت آنها متفاوت است (فارابی،الف1405ه.ق، ص : 61)
اما باید توجه داشت که هرچند فارابی برترین مرتبه سعادت را سعادت عقلانی می داند اما او تفسیری صرفا عقلانی از سعادت ندارد و راه وصول به سعادت نهایی را تنها عقل نمی داند و معتقد است که راه رسیدن به سعادت نهایی انجام افعال ارادی است که برخی فکری و برخی بدنی هستند.(فارابی،1995م، ص: 101) و یا اینکه می گوید:اگر دو نفر باشند که‌ یکی‌ عالم‌ به‌ مطالب‌ مختلف منطق‌، الهیات‌، طبیعیات‌ واخلاق‌است اما رفتاری‌ برخلاف‌ فضیلت‌ دارد و دیگری‌ بی‌آن‌که‌ علوم‌ مذکور را بداند رفتاری‌ موافق‌ فضیلت‌ دارد، دومی‌ بیشتر سزاوار عنوان‌ فیلسوف‌ است‌ تا اولی‌ که‌ رفتاری‌ناپسند دارد.(فارابی ،ب1405 ه.ق،ص100) و یا اینکه تصریح می کند که کمال انسان تنها در این نیست که صاحب فضیلت باشد بدون اینکه بدان عمل کند و کمال فقط به این نیست که یقین به ملکات داشته باشد بلکه باید بدانها هم عمل کند.هچنان که کمال کاتب صرفا در علم کتابت نیست بلکه در این است که افعال کتابت را هم انجام دهد وهنگامی که ما صاحب چنین کمالی باشیم در آخرت به سعادت حقیقی می رسیم.(فارابی،1405ه.ق، ص46)لذا فارابی نه سعادت را صرف فعالیت نظری و نه صرف فعالیت عملی می داند. بلکه سعادت را ترکیبی از فعالیت عملی و نظری می داند.
بر پایه‌ این‌ فهم‌ از سعادت‌، فضیلت‌ نظری‌ والاتر از فضیلت‌ اخلاقی‌ یا دیگر نمونه‌ها و فضیلت‌ های عملی‌ خواهد بود. اما رسیدن به آن بدون کسب فضائل عملی و اخلاقی میسر نیست. بنابراین‌ سعادت‌ انسان‌ در گرو توجه‌ به‌ هر دو گونه‌ فضایل‌ است‌.
حتی اگر سعادت را به عنوان فعالیت صرفا نظری به او نسبت دهیم ، این امر به معنای نفی فعالیت عملی و اهمیت آن نیست بلکه بدین معنا است که فعالیت عملی فی نفسه و به صورت استقلالی مهم نیست بلکه اهمیت آن در این است که سبب تعالی و وسعت عقل نظری است.
سخن آخر اینکه اگر بخواهیم فهم جامعی از نظریه فارابی در باب سعادت داشته باشیم،توجه به دو نکته زیر ما را در رسیدن به این مقصود یاری می کند :
نکته اول چرایی اهمیت و اولی بودن نظر نزد فارابی است. اینکه چرا فارابی در سعادت اهمیت ویژه ای را به عقل و نظر می دهد و برترین مرتبه سعادت را سعادت عقلانی می داند ،به مبانی انسان شناسی او بر می گردد. فارابی وظیفه خاص انسان و آنچه که او را از سایر حیوانات متمایز می سازد را ناطق بودن او می داند و علت برتر بودن سعادت عقلانی را اینگونه توضیح می دهد که”تمام مردم خیر و غایت نهایی را سعادت می داند. اما در فهم آن اختلاف نظر دارند برخی آن را لذت برخی شرف و برخی حکمت می دانند. اما سعادت حقیقی در حکمت است زیرا کمال هر موجودی در انجام و به فعلیت رساندن وظیفه ی خاص اوست و وظیفه خاص انسان که او را از نباتات و دیگر حیوانات متمایز می سازد ،حیات ناطقه اوست و اگر انسان به حیات ناطقانه خود توجه نماید به برترین لذت رسیده و مصداق انسان به معنای واقعی و تام آن خواهد شد.”(فارابی،الف1405ه.ق ، ص : 35،)
نکته دوم اینکه فارابی معتقد است که حصول سعادت نهایی دراین دنیا میسر نیست و سعادت نهایی را در آخرت قابل حصول می داند. دلیل او بر این مطلب این است که سعادت هنگامی است که انسان در کمال به مرتبه ای برسد که در قوامش نیازی به ماده نداشته باشد و این هنگامی میسر است که برای همیشه از جسم و ماده فارق شود.با این تفاوت که رتبه اش دون رتبه عقل فعال