بررسی و مقایسه اسکندر نامه نظامی گنجوی و آیین اسکندری عبدی ب- قسمت ۱۸

بررسی و مقایسه اسکندر نامه نظامی گنجوی و آیین اسکندری عبدی ب- قسمت ۱۸

بیابانیانی چـــــــو قـــــطران سـیاه از آن بیش کانـــــدر بیابان گیاه
چو کــــوسه همه پیر کودک سرشت به خوبی روند ار چه هستند زشت
نه رویی کـــــــه پیدا کند شـرمشان نـــه بر هیچ کس مهر و آزرمشان
همه آدمی خـــوار و مـــردم گـــزای نـــــدارد در این داوری مصر پای
گــــــر آید بـــه یاری گری شـهریار وگـــــر نی به تاراج رفت آن دیار
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸: ۴۷)
ایرج افشار در این باره می گوید :
«ارسطو او را بر جنگ تحریض نمود. اسکندر سپاه روم و یونان و انطاکیه و قسطنطنیّه را جمع کرد و عازم جنگ شد و چون لشکر به دو فرسنگی لشکر زنگ آورد،طوطیانوش راکه سردار و سرآمد روزگار خود بود به رسالت و تهدید پیش شاه زنگبار فرستاد. فرمانده ی زنگیان از این تهدید خشمگین شده او را به قتل آورد و خون او بیاشامید. این خبر چون به اسکندر و لشکر روم رسید متوهّم شدند.ارسطو به اسکندر گفت که صلاح در آن است که پهلوانان جمعی زنگیان را اسیر کرده بیاورند و تو از سر تهوّر و غضب بفرمایی که بعضی را در حضور، سر از تن جدا کنند و به مطبخی دهی که این جهت شیلان پخته بیاورد و مطبخی سر گوسفند سیاه چند عدد پخته ودر شیلان بیاورد و تو آن سر گوسفندان به رغبت از هم پاره کنی و چند لقمه تناول کنی. چون زنگیان اسیر این معنی مشاهده کنند ایشان را فراری داده تا این خبر به شاه زنگ و لشکر او رسد ایشان از ما بهراسند که آهن به آهن نرم شود. اسکندر این تدبیر را به کار بست و همچنان کرد و آن زنگیان خبر به لشکر شاه زنگ رسانیدند.»
(افشار ، ۱۳۴۳ : ۸۶)
کـه ایـن دیـو کـردار مـردم خیال نـهـنـگیست کــآورده بـر مـا زوال
چـنـان مـی خـورد زنـگی خام را کـه زنـگـی خـورد مـغــز بـادام را
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸ :۶۹)
« لشکر زنگ از این خبر ترسیدند و و چون چند روز جنگ به درازا کشید عاقبت اسکندر پیروز شد و شاه زنگ را به قتل آورد و لشکر او را گریزان کرد. اکثر زنگیان را که از قتل بازمانده بودند اسیر کرد. به فرمان او حبشیان را داغ زدند سپس ایشان را ببخشید . از غنیمت فتح زنگ بر لب دریای مغرب شهری بنا کرد و آن را اسکندریّه نام نهاد و به فتح و فیروزی به دارالملک روم آمد و فتح نامه و هدیه به اطراف فرستاد.»
(افشار ، ۱۳۴۳ : ۸۶)
شرح این جنگ ودیگر نبردهای اسکندر صرف نظر از ابیات کوتاهی که در آیین اسکندری بر وجه اجمال آمده است ، تا درگیری میان اسکندر و وخاقان مسکوت مانده است . عبدی بیگ در این کتاب پس از ارائه ی گزارشی از به تخت نشستن اسکندر بالغ بر بیست بیت در توصیه به شاه برای نگهداری آیین جنگ و نگهداری جنگ آوران ودیگر مسائلی که باید در هنگام حمله ی دشمن رعایت کرد و هوشیاری های لازمی که در این خصوص باید به کاربست می گوید و بعد از آن داستانی در این خصوص از سلطان سنجر و مغرور شدنش می دهد که در دستان غزان اسیر گردید.
۵-۱۲٫ ساختن شهر اسکندریّه
« در بازگشت از نبرد با زنگیان اسکندر غنیمت بسیار با خود به مصر آورد »
(زرّین کوب ، ۱۳۸۶ : ۱۷۹)
بنا بر گزارش نظامی نخستین بنّایی که توسّط اسکندر خارج از روم بنا گردید شهر اسکندریّه است . اسکندر پس از غلبه یافتن بر زنگیان و غنایم بسیاری که به دست آورد رهسپار روم گردید . در بین راه به نیکی از مصریان دلجویی کرد و در ادامه از زبان فردوسی می گوید :
گـــزارنـــــده ی داســـتان دری چنین داد نظم گـــــــزارش گری
که چون فرّخی شاه را گشت جفت چو گلنار خندید و چون گل شکفت
درگنج بگشاد بــــــر گنج خــواه تــــوانگر شد از گنج و گوهر سـپاه
برآسود یک هفته بر جای جنـــگ بــــه یاقوت می رنگ داد آذرنــگ
بــه مصرآمد و مصریان را نواخــت بــه آیین خود کار آن شهر سـاخت
(نظامی گنجوی ۱۳۸۸، :۷۳)
اسکندر در ادامه ی مسیر به کنار دریا می رسد به مدد غنایم خوبی که از زنگبار به دست آورده به سرش می زند که در کنار این دریا بندری بنا کند و نام خود را بر آن بگذارد :
وز آنجا روان شد بــــه دریـا کنار پذیرفت یک چندی آنجا قـــــــرار
به هـــــر منزلی کو علم برکشید در آن منزل آمــــــد عـمارت پدید
به گنج و به فرمان در آن ریگ بوم عمارت بسی کــــــرد بر رسم روم
بر آبــــــادی راه مـــــی‌برد رنج بر آن ریگ می‌ریخت چون ریگ گنج
نخستین عمارت بـــــه دریا کنار بنــــــــا کرد شهری چو خرّم بهار
به آبادی و روشنی چـــون بهشت همش جای بازار و هم جای کــشت
به اسکندر آن شهر چون شد تمام هم اسکندریّه‌ش نهادند نـــــــام
(همان:۷۳)
اگر چه در آیین اسکندری داستان جنگ اسکندر با زنگبار بیان نشده است ، امّا داستان ساختن شهر اسکندریّه توسّط او به عنوان نخستین اقدام اسکندر در دفتر دوّم آیین اسکندری منعکس گردیده است . عبدی بیگ پس از شرح مبسوطی که در تأیید کار اسکندر مبنی بر ساختن شهرها و ابنیه به عنوان یادگاری می دهد ، معتقد است که ساختن چنین ابنیه هایی ضمن آنکه نام سازنده را جاودانه می کند ، باعث می گردد سازنده راهی از این رهگذر به روضات جنّات پیدا کند که البتّه به نظر او اسکندر خود که از سلک پیغمبران است در این روضه‌ی رضوان مأوِا دارد . عبدی بیگ داستان ساختن اسکندریّه را چنینن بازگو می کند :
سخــــن سنج آیین سحـر آوری چنین گفت از آیین اسکــندری
که چون آن جهانگیر اقلیم بخش به کشورگشایی روان کرد رخش
چنین بـــود آییـــن آن شهریار که هر جا فکندی به دولت گذار
درآن سرزمین مــوضعی ساختی بنایی بــــه گردون برافــراختی
بسا بقعه ی خــــیر آن شهریـار که ماندست در هر زمین یــادگار
نخستین زآثــــــار آن کـامیاب چو گنج سخن را کنـــم فتح باب
زاسکنـــــدریّه سخن بــــهتر است که بر ســکّه اش نام اسکندرست
به وقتی که از سوی خشکی چو سیل ســــوی سیر دریاش افزود میل
بنــــــا کـــرد شهری بر اطراف آب نمودندش اســـکندریــّـه خطاب
(عبدی بیگ شیرازی ، ۱۹۷۷م: ۹۹)
۵-۱۳٫ حمله ی‌ اسکندر مقدونی به ایران
« از این غنیمت ها هم هدیه های شایان به پادشاهان اطراف فرستاد امّا آنچه برای دارا ارسال کرد با خرسندی و سپاس تلقی نشد و اسکندر در رفتار پادشاه پارس نشانه های خشم و رشک مشاهده کرد .»
(زرّین کوب ، ۱۳۸۶ : ۱۷۹)
اسکندر پس از بازگشت پیروزمندانه از جنگ زنگبار ، به شکرانه ی این پیروزی هدایای بسیاری به بارگاه فرمانروایان کشورها می فرستد تا ضمن تأیید او در این پیروزی با او همراهی کنند. ارسال این غنایم امّا به دربار دارا با سرد مهری مواجه می گردد و نخستین جرقّه‌های یورش به ایران در ذهن جوان جویای نام و سرمست از پیروزی اخیر زده می شود :
بسی ارمغانی ز تــــــــاراج زنگ به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ
ز گنجی که او را فــــرستاد دهر به هــــــــر گنجدانی فرستاد بهر
چو نوبت به سربخش دارا رســید شتر بـــــار زر تـــــا بخارا رسید
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸: ۷۹)
ظاهراً دارا از این هدیه نه تنها خشنود نمی گردد ، بلکه ازتولّد قدرتی نوظهور در کنارش احساس ناخوشایندی می کند و فرستاده‌ی اسکندر را چنان که باید حرمت نمی گذارد :
چو آمــــد فرستاده ی راه سنج به دارا سپرد آن گرانمایه گنج
شکوهید دارا ز نــــــزلی چنان حسد را بـــرو تیزتر شد عنان
(همان :۸۰)
این چنین می شود که به قول وگفتار نظامی نخستین جرقّه های نبرد با ایران در ذهن جنگجوی جوان مقدونی بالا می گیردتا آینده‌ی این کشور را به آتش بکشد :
سکندر شد آزرده از کار او نهانی همی داشت آزار او
(همان : ۸۰)
«گرچه به نظر می رسد دارا در تهییج اسکندر برای حمله به ایران مقصّر است ، امّا حقیقت این است که اسکندر خود پس از پیروزی بر زنگبار دچار غروری سرکش گردیده بود و وبه دنبال بهانه و زمینه‌های لازم برای حمله به ایران که در آن روزگار قدرت بلا منازع جهان بود ، می گشت .»
(امستد ، ۱۳۷۵ : ۶۹۲)
نظامی این اشتها و تمایل را به زیبایی منعکس می کند.
به هم سنگی خویش در روم و شام نیامـــــد کسش در ترازو تمام
بــــه دارا نداد آنچه داد از نخست همان داده را نیز ازو باز جـست
از آن جا کـــــــه روز جوانیش بود تمنّای کشور ستانیش بــــــود
کمربند ایـــرانیان سست کــــــرد به ایران گرفتن کمر چست کرد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *