(اکس اس،اسبورن،1992)
استدلال لارنس گوبی به این بودکه فقط قسمت نیمه آگاه دارای انعطاف لازم برای تفکراست واعتقاد داشت که قسمت ناخودآگاه غیرقابل انعطاف وکودن است.(فیشانی،1377،ص62).
کارل راجرز تئوری شخصیت رابرای بررسی خلاقیت مورد استفاده قرارمی دهد بااین کار وی برباز فکری روانی بر زیانهای ارزیابی که منجربه اتخاذ دفاعی می شود واهمیت این موضوع که شخصیت استقلال قضاوت خود را حفظ کند،تأکید می ورزد. موستا کاس،که ازطرفداران راجرز است وکمک زیادی درتدوین تئوری خلاقیت نموده است براهمیت بازفکرکردن درروابط خلاق بین کودک-
والدین،مربی-کودک،روانکاو-بیمار ونظایر آن تأکید دارد.دراین رابطه های خلاق،والدین،مربی،مشاور یادرمانگر باید تمایل داشته باشند اجازه بدهند که هرچیزی منجر به چیز دیگری گردد.وبا طرف مقابل به عنوانیک شخص رابطه برقرارکنند به عبارت دیگر رابطه خلاق یک رابطه بازاست(همان منبع،ص62).
نظریه های فلسفی خلاقیت:
1-1-نظریه های جهان باستان:
الف:آفرینش گری(خلاقیت)به عنوان الهام خدایی؛یکی ازقدیمی ترین مفاهیم آفرینش گرایی دایر بر این است که آفرینش گر،ازالهام خدایی برخوردار است این مفهوم عمدتاً بوسیله افلاطون عنوان شده است.
ب: آفرینش گری به عنوان دیوانگی : سنت دیگرکه به دوران باستان برمی گردد آفرینش گری راطبیعتاً شکلی ازدیوانگی تلقی می کند.این دیدگاه خودجوشی وغیرعقلانی بودن ظاهری آفرینش گری رانتیجه جنون می داند(کریمی،1381،ص54).
2-1-نظریه های جدید فلسفی:
الف:آفرینش گری به عنوان نبوغ شهودی:دریان دیدگاه آفرینش گری شکلی سلیم وگسترش یافته شهود است.دیده نبوغ دراواخر دوره رنسانس مطرح شد ودرمورد نیروهای خلاق مردانی مانند داوینچی وساری بکارمی رفت.
ب:آفرینش گری به عنوان نیروهای حیاتی:یکی ازنتایج نظریه تکاملی داروین این بود که آفرینش گری انسانی،نماینگر نیروخلاق است که در ذات خود زندگی نهفته است براساس این دیدگاه نیرویی درانسان پدیدار می شودکه آگاهانه آغازگرابداع بوده وهمان نیروی تخیل خلاق است،این نیروی خلاق درنهایت نشانگر فرایند سازمان دهنده ای است که درکل زندگی وجود دارد.
ج:آفرینش گری به عنوان نیروی کیهانی:آفرینش گری به عنوان تجلی نیروی خلاق نهفته درتمامی موجودات نیزتلقی شده است.به گفته وایت هم این آفرینش گری ادراری ویا آهنین است چرا که جهان شامل نهری ازرویدادهای فردی نیست بلکه رویدادهایی است که دربرگیرنده هستی های واقعی می باشد که زاده می شوند،رشد می کند ومی میرند(سام خانیان،1378،ص37).
2- نظریه های عملی خلاقیت:
الف) نظریه روانکاوی:ازدیدگاه روانکاوی،خلاقیت درنتیجه تعارضی است که درذهن ناخودآگاه یانهاد ایجاد شده است.ذهن ناخودآگاه تلاش می کند تا راه حلی برای این تعارض پیدا کند،اگرراه حل با بخشش آگاه یا«خود»هماهنگی داشته باشد،می تواند راه حلی خلاق آمیزباشد ودرصورت ناهماهنگی منجربه بیماری روانی می گردد. روانکاوان جدید معتقدند که خلاقیت ازذهن نیمه آگاه نشأت می گیرد(همان منبع،ص84).
ب)نظریه تداعی گرایی ورفتارگرایی:
برطبق نظریه تداعی گرایی، ارتباط مفاهیم بایکدیگر به تفکر منجر می گردد وقتی مفهومی درذهن می باشد اندیشه مشابه به آن نیز دنبال آن خواهد آمد بنابراین وقتی که فرد با مسئله ای روبرو می شود با تداعی اطلاعات قبلی کهدر ذهن دارد واندیشه تازه ای برای حل مسئله دست می یابد پس می توان گفت خلاقیت عبارتست از هرچه فعال نمودن تداعی ها به صورت ترکیبات تازه ومفید که پاسخگویی الزامات خاص می باشد هرچه عناصر ترکیبات تازه غیر مشابه تر از یکدیگر باشد فرآیند مربوط مربوط خلاق تر خواهد بود(همان منبع،ص91) .
مدنیک براساس نظریه تداعی سه روش برای حل خلاق مسأله ارائه می دهد:
اتفاق وتصادف:ترکیب جدید به طور تصادفی واتفاقی به وجود آمده است.
شباهت وتجانس:در این حالت شباهت عناصرموجب ترکیب جدید می شود.
وساطت:با وساطت عناصر مشترک ترکیب جدید حاصل می شود .
اساس نظریه های رفتارگرایی نیز نشأت گرفته از تداعی گرایی است .اسکیزو وسایر رفتارگراها از جمله وودن رفتار خلاق راعبارت از رفتاری می داند که از طریق تقویت های محیطی فرا گرفته شده است رفتارگرایان برای فرد در تولید خلاق نقش را قائلند آنها براین باورند که محصول خلاق معمولا از راه تغییرات تصادفی به دست می آیند انتخاب آنها به خاطر پیامدهای مثبتشان می باشد نکته دیگر تأکید زیادی است که رفتارگرایان نقش محیط در تحقیق خلاقیت کودکان دارند که دراهمیت نقش محیط در فعلیت یافتن توانایی واستعداد خلاق کودکان مشکلی نیست اما این بدان معنا نیست که می توان نقش عوامل فردی و وراثتی راکاملا نادیده گرفت حتی اگر محیط عامل اصلی رشد خلاقیت باشد باز باید به زمینه های بالقوه ای توجه داشت (ییلاقی،1370،ص78) .
ج) گشتالت وشناخت گرایی:
با توجه به اینکه اساس نظریه شناخت گرایی برمحور روانشناختی گشتالت است لازم است ابتدا دیدگاه گشتالت را مورد بحث قرار دهیم وسپس به نظریه شناختی بپردازیم بنیان تفکر خلاق ودیدگاه گشتالت مبتنی برکلی گرایی است ودرآن پدیده ها درپایه ویژگیهای کلی آن تبیین می شود نظریه اساسی این مکتب پیرامون خلاقیت توسط «ورتایمر»مطرح شده است او معتقد است که تفکر پیرامون حل مسأله باید شکلی داشته باشد یعنی آن موقعیت به عنوان یک کل درنظر گرفته شود ورتایمر علاوه برترکیب دراین که برای تحقیق خلاقیت بایدبه شکلی کلی توجه شود چند شرط دیگررا نیز گوشزد می کند:
افراد باید با ذهن بازوبدون پیش داوری با مسأله برخورد کنند.
تحت فشار عادات قرارنگیرند.
ماشینی عمل نکنند.
ارتباط متقابل ساختار وصورت مسأله رابا تعمق درریشه های آن تعیین کنند.