٧ – تغییرشکل دادن طرح ها ، کارکرد ها و موارد استفاده .( سیف ،١٣٨٣ ،ص ۵۴١ )
خلاقیت و فعالیت های ادراکی :
اسکاتل با نظر فروید در باره خلاقیت مخالف بود چنانچه مولفان کتاب خلاقیت و هوش نقل می کنند این دانشمند تفکر خلاق خود را معلول برخورد و ارتباط وسیع فرد با محیط می داند و به نظر فرد برای تسلط بر محیط به خلق و افکار تازه می پردازد ، نه به خاطر تسکیناضطراب وناراحتی . ( شریعتمداری ، ١٣٨٣ ، ص ۴١١ )     
اسکاتل خلاقیت فرد را در این می داند که فقط محیط و عوامل موجود در آن بهتر بررسی کند و بدون اینکه تحت تاثیر دیگران قرار گیرد یا هدف معینی او را از بررسی محیط باز دارد، آزادانه به شناختن محیط و مشخص ساختن عناصر عمده آن بپردازد .( همان منبع ، همان ص)
به نظر ویلیام گوردون مطالعه فرآیند های خلاق حل مسئله بر سه پایه استوار است :
١− خلاقیت در همه افراد تا حدودی نهفته است .
٢− خلاقیت با عناصر عاطفی و غیر عقلانی رابطه نزدیک دارد تا با عناص فکری وعقلانی .
٣− این عناصر عاطفی را می توان از طریق آموزش و تمرین مهار کرد . ( هیگینز به نقل از احمد پور ، ١٣٨٠، ص ٢١۶)
وقتی تمایلات جنسی یا تمایل به حمله و تعرض در اثر تضاد با میزان های اجتمایی‌ یا تهدید احتیاجات اساسی از قسمت آگاه ذهن خارج می شود و در قسمت ناخود آگاه ذهن وارد می شود و به فعالیت می پردازد فعالیت ها به صورت علمی و هنری ظاهر می شوند در واقع این فعالیت ها ناشی از اشکال و رفتار دفاعی است . ( شریعتمداری ، ١٣٨٣ ، ص ۴١٠)
اصل پویای خلاقیت :
برای باز کردن انباره عظیم خلاقیت هایمان ، برداشتن گامهای اولیه برای زیستن بر پایه جهان بینی خلاق، تجارب آشکار ساخته است که این شش اصل خلاقیت مهم است : خلاقیت زاتی خود را بپزیرید ، با موج نا مرئی به امکانات بالقوه متصل شوید ، بدانید کی هستید ،از محدودیت های گذشته از طریق یادگیری خلاق دوری کنید ،برای خلق آنچه قبلا هرگز وجود نداشته تلاش کنید ، و برای هم آفرینی آینده ای مثبت به دیگران ملحق شوید .(جرج لند و جارمن به نقل از قاسم زاده ، ١٣٧٩،ص٢٠٢)
همین که جهان بینی خلاق در درون ما گنجایش نا محدود وخلاقیت را شعله ورسازد استعداد های خود را یکی پس از دیگری بیشتر و بیشتر بیدار می کنیم ، پایه و اساس طرز تفکر خویش را درباره خود ودرباره دیگران تغییر دهیم این امر وقتی اتفاق افتاد که به خود اجازه دهیم به سوی آینده جذب شویم . (همان منبع ، همان ص)
رابطه بین خلاقیت و افسردگی :
نتایج یک تحقیق در آمریکا نشان می دهد که بیش از ٨ درصد از کسانی که حرفه آنها با خلاقیت مرتبط است از بیماری افسردگی رنج می برند ، در حالی که در کل جمعیت جهان تنها فقط ١ درصد از مردم به این اختلال مبتلاهستند ، از سوی دیگر در حدود ٨درصد از کسانی که از اختلال دو قطبی متاثر هستند می توانند به عنوان افراد خلاق مورد ملاحظه قرار گیرند . ( اینترنت ٢)
در صورتی که مانی خفیف باشد و افسردگی ها زیاد فرساینده نباشد ، بلند پروازی ها ، بیش فعالی ها ، پر چانگی ها ، و جاه طلبی افراد مانیک− دپرسیون7( دو قطبی ) به دست آوردهای زیادی منجر می شود ، این رفتارها در جامعه موجب موفقیت های زیادی می شود . ( رزنهان و سلیگمن به نقل از سید محمدی ، ١٣٨۵،ص ٨٣ )
به گفته گرگ وشری جانسون عنصرمرکزی توسه خلاقیت شرط ذهنی بازبودن به سوی تجارب جدید و ایده های تازه است چرا که خلاقیت می تواند ساختمان های خود را بسازد و سپس نیاز است که به اصیل بودن افکار که تولید می شود توجه کرد ، این کار می تواند تمایل به ضد اجتمایی بودن را که در شخصیت های بسیار خلاق رایج است افزایش داد . ( اینترنت ٢ )
یک بررسی دیگر حاکی از آن است که خویشاوندان درجه اول افراد مانیک − دپرسیون به طور چشمگیر خلاقت تر از افراد بهنجار و طبیعی شده اند احتمالا این افسردگی است نه مانی که به شروع ناگهانی خلاقیت کمک می کند . (رزنهان و سلیگمن به نقل از سید محمدی ، ١٣٨۵ ، ص ٨٣)
خلاقیت در سطح اجتمایی :
چه چیزی که افراد را بسیار خلاق می سازد؟ احتمالا پاسخ به این سوال به سالها تحقیق نیاز دارد ، سطح بالای خلاقیت به دانش زیاد ، هوش بالاتر ازحد متوسط ، و انگیزه فوق العاده بالا نیاز دارد ، تنها بخش کوچکی از جامعه ما دست به تلاش هایی می زنند که برای خلاقیت در سطح بالا لازم است . ( گلاور و برونینگ به نقل از خرازی ، ١٣٧۵، ص ٢٣۵)
هیز بیشتر عمر تحقیقات خود رابه تحقیق درباره افراد خلاق پرداخت ، او افرادی را که جامعه به عنوان افراد خلاق برگزیده است مشخص و در برابر افراد عادی قرار داده است و سه عامل از مجموعه عواملی که هیز به دست آورده است که به نظر می رسد که این سه عامل ، نقش دانش ، هوش وانگیزه در خلاقیت است . ( همان منبع ، ص ٢٣٢)
افسردگی :
رایج ترین اختلال روانی است و اخیراً رو به افزایش نهاده است افسردگی سرماخوردگی بیماری های روانی است و تقریباً همه حداقل به صورت خفیفی احساس افسردگی کرده اند احساساتی مثل ، احساس دمغی ، بی حوصلگی ، غمگینی ، نا امیدی ، دلسردی ، و نا خشنودگی که همگی تجربیات رایج افسردگی هستند . ( رزنهان و سلیگمن به نقل از سید محمدی ، ١٣٨۵، ص۴)
همه افسردگی را تجربه کرده ایم ، افسردگی واکنشی بهنجار در برابر فقدان های غم انگیز مثل از دست دادن عزیزان ، فقدان عزت نفس ، از دست دادن اموال شخصی ، و یا از دست دادن سلامتی است ، با این حال افسردگی برخی‌از آدم ها بیش از حد می شود آنها دائماً دراعماق نا امیدی فرو می روند و توان لذت را از دست می دهند .( جان پینل به نقل از فیروز بخت ، ١٣٨٧ ، ص ۶١٣)8
ما در زبان روزمره از کلمه افسردگی جهت توصیف ترکیبی از احساسات غمگینی 9،دلسردی 10، نا امیدی11 و شاید رخوت و بی حالی استفاده می کنیم ،اما وقتی که در می یابیم پزشکان ، روانپزشکان و روانشناسان بالینی این کلمه را به شیوه های متفاوت به کار می برند سردر گم می شویم ، از دیدگاه آنها افسردگی حالتی است که به درمان ویژه نیاز دارد به علت این درهم شدن این واژه ها افراد عادی و درمان گرانی که به بیماری افسردگی مبتلا شده اند احتمالاً همدردی و مساعدتی کمتر از آنچه جدی بودن موضوع افسردگی می طلبد از خود ظاهر می سازد . ( بلاک برن به نقل از شمس ، ١٣٨٧، ص ١٩)