• تصور فرد از نتیجه های مشارکت: به عنوان دومین سازه مطرح می شه.فردی که اجمالاً می دونه مشارکت چیه باید در این مورد اندیشه کنه که در اثر مشارکت چه چیز بدست میاد؟بعضی نتیجه اصلی مشارکت رو امکان دفاع از منافع فردی و خانوادگی در روند تصمیم گیریای عمومی می دونن و در واقع به اون به عنوان ابزاری مناسب واسه دفاع از خود نگاه می کنن.
  • آزمایش فرد از نتیجه های مشارکت: سومین عامل مؤثر در تشکیل انگیزه های داخلی در مورد مشارکت،ارزش داوری در مورد نتیجه های متصور واسه مشارکته.مجموعه سازه های سه گانه بالا،گرایش فرد نسبت به مشارکت رو میسازن.
  • تصور فرد از قضاوت بقیه در مورد مشارکت
  • سوابق فرد در مورد مشارکت
  • ویژگیای فردی
  • در صورت مناسب بودن همه عوامل بالا قصد مشارکت در فرد ایجاد میشه اما تنها قصد مشارکت واسه مبادرت به مشارکت کافی نیس،وجود امکان مشارکت هم شرطه.امکان مشارکت در جنبه متفاوت رو در برمی گیرد.(زیاری و همکاران،۱۳۸۸، ۲۱۹-۲۱۸)

    • وضعیت قانونی و نهادی در مورد مشارکت: قوانین یه جامعه از یه سو چارچوبای قابل قبول و رسمیت یافته کنشای اجتماعی رو مشخص میسازن و از طرف دیگه حقوق دوطرفه افراد و وظایف مربوط به این حقوق رو تعیین می کنن.
    • امکانات و شرایط لازم واسه مشارکت

     

     

     

    مجموعه عوامل بیان شده در نمودار ۲-۱ نشون داده شده:

    نمودار ۲-۱:مجموعه عوامل مؤثر بر اندازه مشارکت مردم

     

     

     

     

     

     

     

     

    (زیاری و همکاران،۱۳۸۸، ۲۱۸)

    ظفری و ویسی (۱۳۹۰) عوامل تأثیرگذار بر مشارکت رو این جور گفتن:

    • سطح آگاهی و اطلاع فرد نسبت به ابعاد و عمل کارکرد خود.
    • تصور از آزمایش و قضاوت بقیه در مورد این عمل.
    • انگیزه ها وعلایق فرد در مورد این عمل و جواب به انتظارات اجتماعی.
    • برگشت به رفتارای گذشته.
    • آزمایش یافته های عمل.
    • محیط و امکان پذیری عمل.
    • تواناییا و ویژگیای منحصر به فرد شخص.

     

    ۲-۱-۴- عقاید مربوط به مشارکت

    از اواخر دهه ۱۹۵۰ ، معنی “مشارکت” و “پیشرفت مشارکتی” به معنی مفهومی مهم در مباحث پیشرفت اقتصادی واجتماعی مطرح شد.در اون زمان دو مشکل اساسی در طرحای پیشرفت، برنامه ریزان و سیاستگذاران رو به آزمایش دوباره و بازنگری مثل این برنامه ها واداشت. شکست این برنامه در رسیدن به اهداف خود، این تصور رو تقویت کرد که از دست دادن مشارکتای مردمی در طراحی، اجرا و آزمایش برنامه ها، زمینه شکست اونا رو جفت و جور کرده. از طرف دیگه، طرحای پیشرفت قبل از اون که در خدمت فقرا و محرومان -که گروه های هدف حساب می شدن باشه، به شدید شدن نابرابری و فقر دامن زده.(رهنما، ۱۳۷۷،۱۱۷-۱۱۶)

    اقتصادی

    در عکس العمل به مشکل در برنامه پیشرفت، معنی مشارکت به صورت جدی مورد توجه قرار گرفت و فرایندای تقویت کننده مشارکت مردم، به عنوان زمینه های اصلی پیشرفت مطرح شد. این دیدگاه که در بررسی مشارکت دیدگاهی وسیله گرایانه حساب می شه، مشارکت رو فی نفسه هدف نمی دونه، بلکه اون رو ابزاری جهت توفیق برنامه های پیشرفت درنظر میگیره. به خاطر همین، واسه توجیه و مقبول سازی مشارکت خصوصاً پیش مقامات و مسوولان تصمیم گیرنده حکومتی بر آثار اون در روند پیشرفت تأکید داره. کاهش هزینه ها، پذیرش برنامه ها از طرف مردم، به کار گیری منابع بیشتر جهت برنامه ها و کنترل اجتماعی و سیاسی حاصل از مشارکت، به عنوان امتیازات اصلی اون برشمرده می شد و با وجود مثل این منافع، تلاش می شد تا تصور تصمیم گیرندگان و مقام های دولتی و اداری رو نسبت به این پدیده جلب کنن.

    درکنار اون، مخصوصا در سالای گذشته، دیدگاه دیگری هم در مورد مشارکت مطرح شده که اون رو در مقام هدف روش زوم می کنه. این راه و روش شامل نظریه هاییه که به اصالت عمل اجتماعی[۱] و تقدم امر سیاسی[۲] باور دارن. در این نظریه ها مشارکت در فعالیت اجتماعی و سیاسی فی نفسه هدف حساب می شه و از راه اون تواناییا و خلاقیتای آدم به عنوان موجودی عقلانی و رابطه جو فعلیت پیدا میکنه. در این نظریه ها مشارکت در سیاست و در فعالیت سازمانای اجتماعی وظیفه شهروند فعاله و نه فقطً وسیلای واسه تأمین نیازا و منافع شخصی یا کسب فایده. فعالیت اجتماعی و سیاسی فی نفسه فضیلته و جدا کننده زندگی انسانی از بقیه اشکال زندگی.(رضایی، ۱۳۷۵، ۲۳-۲۲)

    خلاقیت

    برنامه ها و اقدامات پیشرفت ای – مثل برنامه های کلان و یا طرحای جزیی به شکل طرحای اقتصادی- که مشارکت رو با راه و روش اول مورد توجه داشتن، تصمیمات متنوعی جهت جلب مشارکت مردم در سطوح جور واجور طراحی کردن.

    اقتصاد

    پروژه های زیادی- خصوصاً از طرف سازمانای بین المللی – به اجرا در اومد که در اون بر مشارکت مردم مثل تأمین نیازای مالی و مادی طرحا تا طراحی و اراده کردن درباره اون ، تأکید داشت. اما چیزی که بعد از یه مدت واسه سیاستگذاران و کارگزاران برنامه های پیشرفت مطرح شد، پایین بودن اندازه مشارکت در مثل این طرحا بود. به خاطر همین، این سوال مطرح شد که “به چه دلیل مردم یا گروه های هدف تمایلی به شرکت در طرحای مربوط به خود ندارن؟” یا به تعبیر دقیق تر، چه عواملی بر اندازه مشارکت مؤثره؟ و چیجوری میشه از راه تغییر متغیرای مربوطه،سطح مشارکت رو بالا برد؟ به دو راه میشه به این سوال جواب داد. به این معنا که مشارکت رو به معنی عمل فردی یا گروهی جهت دخالت و اثر گذاشتن بر پروسه اراده کردن، درمقام متغیر وابسته و در دو سطح فردی وجمعی در نظر بگیریم.

    اراده کردن

    در راه و روش اول، مشارکت رو میشه در سطح جمعی، یعنی سازمانا و واحدای اجتماعی در نظر گرفت. در این حالت، مشارکت، متغیر توصیف کننده خصلتای واحدای اجتماعیه و با متغیرای سطح سیستمی هم تبیین می شه. یعنی واحد تحلیل در این راه و روش، نظاما یا سازمانای اجتماعیه.

    در سطح دوم، مشارکت در سطح فردی مورد بررسی قرار میگیره. در این سطح میشه عمل مشارکتی رو به دو بخش رفتاری و ذهنی تقسیم کرد. منظور از رفتار، اندازه مشارکت عملی در سازمانا، نهادا و فعالیتای جمعیه. منظور از وجه ذهنی تمایلات و گرایشای فردی در جهت مشارکته.(غفارزاده و جمشیدی،۱۳۹۰، ۲۸)

    از نظریه های مربوط به مشارکت که ملاک انتخاب اونا، اندازه نوآوری و خلاقیت، استواری نظری و تأثیرگذاری بر نظریه های بعدی بوده و میشه با در نظر گرفتن اونا مشکلات و راهکارهای مشارکتای مردمی رو شناسایی و تحلیل کرد به توضیح زیره:

    نظریه اختیار عاقلانه، نظریه Fishbayen،نظریه Olson،نظریه Aysmen،نظریه Robert Dahl،نظریه Brown،نظریه James Myjly (1986)،نظریه Arnshtayn (1996)،نظریه Scott Davidson(1998)،نظریه David Dryskl(2002)، نظریه واسطه گری ( ۲۰۰۴ )، نظریه پریشونی، نظریه کارآفرینی و… بررسی نظرات معاصران در تبین مشارکت نشون میده که مشارکت مردم اشکال مختلفی داره.بعضی وقتا مشارکت ابزاری،وقتی مشارکت کنترل شده،بعضی وقتا مشارکت مشروط،وقتی مشارکت خود جوش و در شرایطی هم مشارکت واسه پیشرفت مطرحه.(عامری و همکاران،۱۳۹۰،۶۹)

    کلا واسه تبیین این پدیده میشه دو دسته نظریه رو مطرح کرد:

    الف. نظریه هایی که منشاء وبری دارن و در اون بر نظام باورها، گرایشا و اندیشه ها تأکید می شه. برابر مفروض اصلی این نظریه ها، عمل برخاسته از وجوه فرهنگی تحت اثر عناصر جورواجور اون هستش. بنابر این تصور و پنداشت کنشگر در رفتار اون مؤثره. این نظریه ها که بیشترً به صورت تجربی و در بخش روانشناسی اجتماعی بیشتر مطرح شدن، متغیر”بی قدرتی” [۳]رو به عنوان مهمترین متغیر مورد توجه قرار دادن. اینجا باید بر این نکته تأکید شه که توجه اینا بر تبیین مشارکت نبوده، بلکه متغیرای مورد توجه اون در مقام متغیرای جداگونه، تبیین کننده خوبی رو در اختیار پژوهشگر قرار میده.

    ب. دسته دوم نظریه ها بر جنبه رفتاری تأکید دارن و رفتار رو بیشتر از اون که حاصل باورا و گرایشا بدونن،نتیجه فرق سود و زیان تصور می کنن. مفروض اصلی این دیدگاه اون هستش که یه رفتار وقتی شکل میگیره،اثبات می شه و در آخرً جنبه نهادی میگیره که منافع حاصل از اون بر هزینه ها، فزونی گیرد. به خاطر همین مشارکت وقتی گسترش پیدا میکنه که منافع عینی بیشتر از هزینه ها یا تصور ذهنی فرد نسبت به هزینه های اون باشه.بر این پایه مفاهیم اصلی و نظریه های اصلی این دیدگاه بررسی می شه.

    الف. بی قدرتی: ریشه های نظری: “بی قدرتی” به عنوان یکی از اجزاء سازنده “غریبگی” مورد توجه کارشناسان قرارگرفته س. ریشه های نظری این معنی رو میشه پیش جامعه شناسا سنتی یافت. بی قدرتی، در آراء کارل ماکس، گئورگ زیمل و ماکس وبر به عنوان خصیصه اصلی جامعه مدرن روش زوم شده. این معنی به عنوان نشونه های بحران دوران مدرن و نتیجه پروسه های بنیانی این دورانه.

    مارکس، گوهر غریبگی رو جدایی محصول و فرآورده های انسانی از خالق خود و در آخرً سلطه اونا بر خالق شون می دونه. اگه بی قدرتی رو از دست دادن یا ضعف کنترل بر حوادث، رویدادها، وسایل و سازمانایی که بر سرنوشت آدم تاثیردارن،بدونیم، گوهر این ایده رو در معنی غریبگی پیش مارکس پیدا میکنیم. در تحلیل مارکس، دولت، سرمایه، دین، صور جورواجور تاریخی- اجتماعیه که بر آدم که سازنده اونا حساب می شه،مسلطه. ایشون این سوال رو مطرح می کنه که چیجوری اینجور فرآیندی شکل میگیره و آدم توانایی و قدرت خود رو به بقیه نسبت میده. قدرتایی که واقعا مال اونه. مثلاً ثروت رو در شکل سرمایه، که مخلوق و کار اجتماعی یعنی کار آدمای مربوط به همه، به عنوان یه نیروی جداگونه و خلاق می انگارد که موجودات انسانی رو به استخدام خود در می آورد.

    ایشون درنوشتهای پراکنده خود میگه: “جدا افتادگی در این حقیقت نمایان می شه که وسایل زندگی من واسه دیگری و آرزوهای من ثروت و دارایی غیر قابل دسترس دیگه ایه. مهمتر از اون، در این حقیقت که همه چیزها غیر از خود هستن و این که فعالیت هم چیزی غیر از خودشه و آخرسر این که قدرتی غیر انسانی بر همه چیز و همه کس، از جمله خود سرمایه داران حاکمه “(مارکس، ۱۳۷۳،۴۲)

    این مطلب را هم بخوانید :
    خرید نظریه آمرام در مورد هوش معنوی

    به نظر مارکس، مهمترین نوع بی قدرتی رو میشه در غریبگی از کار دید. جدایی کارگران از محصول کارخود، به معنی اون هستش که آدم تولید کننده، کنترل خود رو بر محصول پایانی از دست میده. احساس دلزدگی و بی علاقگی به کار رو هم میشه در همین چارچوب توضیح داد. تحقیقات تجربی که بر این پایه صورت گرفته،مشارکت رو پیرو همین احساس دونسته.آنتونی گیدنز به پژوهشی در همین خصوص اشاره میکنه که با عنوان “کار در آمریکا ” انجام شده. این تحقیق نشون داد که خیلی از محیطای کار شامل وظایفی کسل کننده، تکراری و ً بی معنی هستن که مجالی واسه ابتکار و استقلال ایجاد نمی کنن و در نتیجه باعث نارضایتی درمیون کارگران در تموم سطوح شغلی می شن. این گزارش نشون داد که کارگران یقه آبی کنترلی بر کار خود ندارن و بیشتر در اراده کردن مهم در زندگی اونا مؤثره، مشارکت ندارن.اونا مجبورن تو یه برنامه ثابت و تحت نظارت دقیق و دائمی کار کنن. بی علاقگی این گروه در این سوال خود رو نشون میده که بیشتر اعلام داشتن، درصورتی که زندگی دوباره داشته باشن، این شغل رو انتخاب نمی کنن و تنها ۲۴ درصد اعلام داشتن که همین شغل رو انتخاب می کنن. اثر این پدیده رو میشه بر رضایت اونا هم دید. به میزانی که فرد در روند اراده کردن دخالت داشته، رضایت اون هم زیاد می شه. این احساس بی اثری و نبود رضایت در میان سطوح میانی هم دیده می شد. اونا احساس می کردن به اجرای سیاستایی فرا خونده شدن که در طرح و تنظیم اونا هیچ دخالتی نداشتن. آدمایی که در موقعیتای بالاتر قرار داشتن بیشتر احتمال داردکه از کار خود راضی باشن و تا اندازه ای احساس می کردن دارای استقلال و قدرت به رویارویی فراخواندن و ایجاد تغییر در برنامه هستن.(گیدنز،۱۳۷۳،۵۲۳)

    در آراء زیمل هم میشه دو درونمایه اصلی رو یافت که ناظر به معنی بی قدرتیه. اولین درونمایه در آثار زیمل، موضوع” فرد در برابر نیروهای جمعی و تاریخی” است و دومین درونمایه اون “بی قدرتی” است که در بحث از فرهنگ عینی – ذهنی خود رو نشون میده.

    زیمل در مقاله مهم خود به نام “کلانشهر و زندگی ذهنی” میگه: “پیچیده ترین مسائل زندگی مدرن از مقابله فرد با نیروهای جمعی و تاریخی بلند میشه”. به نظر ایشون، تغییر روابط اجتماعی به گونه ایه که از یه سو، آزادی فرد رو به ارمغان می آورد و از سویی دیگه فرد رو که هویت اصلی اون در کیفیات یگانه س، در تمام حل می کنه.چیزی که جوهر زندگی مدرن رو تشکیل میده، تلاش فرد واسه حفظ هویت فردی خویشه. زیمل در مقالات و آثار خود تلاش می کنه این نکته رو در جزئیات عالی بگه که چیجوری شرایط اجتماعی، طوری تناقص آمیز عمل کرده.

    تشکیل شهرهای بزرگ، از جمله این شرایط اجتماعیه که موقعیت فرد رو طوری متفاوت از گذشته تاریخی میگه.

    به نظر زیمل، شخصی شدن و تفکیک نقشا باعث افزایش وابستگی آدمی به بقیه می شه. زیمل از جمله  نیچه کمک میگیره که عقیده داره تغییر کامل هر فرد وابسته به مقابله بی امان با دیگرونه. یعنی، فرد در برابر دو نیروی تناقص آمیز قرار میگیره. از یه سو، این شرایط، زمینه آزادی اون رو جفت و جور می کنه و از سویی دیگه اون رو بیشتر از قبل به بقیه متکی می سازه. این وجه رو میشه در اصطلاح “غیر شخصی شدن” که زیمل اون رو به عنوان اخلاق مهم زندگی مدرن می نامد، به روشنی دید. ما در موقعیت متناقضیقرار داریم. از یه طرف، روز به روز،به خاطر باقی موندن خود به موقعیتای بقیه وابسته میشیم و از سویی کمتر از پیش، آدمایی که این موقعیتا رو اشغال کردن، می شناسیم. “فرد خاصی که موقعیت معینی رو اشغال کرده، به صورتی روز افزون، بی اهمیت می شه. شخصیتا دوست دارن پشت موقعیتایی که فقط بخشی از وجود اونا رو می خواد مخفی شن” (ریتزر، ۱۹۸۳،۱۵۹)

    این وجه منفی زندگی مدرنه که زیمل بر اون تأکید می کنه و این درونمایه اصلی نظر اون در مورد بیگانگیه.افزایش تعداد گروه ها، عضویت فرد رو به صورت ارادی تبدیل می کنه. محدودیتایی که گروه بر فردتحمیل می کرد،محو می شه و در نتیجه فرد از این قیودات رها می شه. اما زیمل، ضمن اون که این وجه مثبت زندگی مدرن رو می ستاید، بر وجه منفی اون تأکید می کنه. وجهی که باعث می شه آدما به صورت ذره های جداگونه و دور افتاده از همدیگه تبدیل شن.فرد به تنهایی ناگزیره با “نیروهای سهمگین اجتماعی” مواجه شه.تنهایی آدم و ناتوانی اودر مقابل این نیروهای سهمگین وجهی از معنی بی قدرتیه که نشون دهنده اندازه کنترل آدم بر اون چیزی که سرنوشت اون رو می سازه، است.

    زیمل واسه نشون دادن بی قدرتی به وجهی دیگه از زندگی آدم هم می پردازه. اون واسه بیان این مسأله، دو اصطلاح”فرهنگ عینی” و “فرهنگ ذهنی” رو به کار میگیره. مراد اون از فرهنگ عینی، چیزهاییه که مردم تولید می کنن (مثل هنر، علم، فلسفه و نظایر اون). فرهنگ ذهنی از دید زیمل، توانایی، استعداد و ظرفیت آدم در تولید، جذب و کنترل عناصر فرهنگ عینیه. روابط دوطرفه میون این بخش، شکل آرمانیه. اما مسأله از اون جا شروع می شه که فرهنگ عینی، زندگی جداگونه پیدا میکنه و منطق و قانونمندی خاص خود رو پیدا می کنه و در فاصله از خالقان اون قرار میگیره.(ریترز،۱۹۸۳، ۱۴۵-۴۶)

    معنی دیگری که به این دو معنی نزدیکه، معنی” زندگی سرشار”[۴] و معنی” سرشار تر از زندگی”[۵] است.

    زندگی سرشار، یعنی اون که آدما از راه اندیشه و اعمال شون، زندگی اجتماعی رو تولید می کنن و در این روند خودشون رو باز تولید می کنن. این جریان بی انتها و خلاقه. در جریان تولید زندگی اجتماعی، به ناچار یه سری از اهداف تولید می شه که زندگی خاص خود رو به . زیمل میگه آدما به طور پیشگیری ناپذیر، برده اجناس اجتماعی و فرهنگی تولیدشده خود می گردن. ایشون مثل ماکس وبر مشاهده می کرد که جهان قفس آهنینی از فرهنگ عینی می شه که آدما روز به روز اقبال کمتری واسه فرار از اون دارن.(ریترز،۱۹۸۳، ۱۴۶) این معنی به معنی بی قدرتی مارکس نزدیکه. چیزی که این دو رو از همدیگه جدا می سازه، احتمال خلاص شدن از این وضعیته. از اون جایی که مارکس وجود این مسأله رو به شرایط سرمایه داری منتسب می کنه، امید داره که در سوسیالیسم این حالت از بین بره. اما زیمل اون رو ذات زندگی آدمی می دونه و از این رو، راهی واسه فرار از اون نمی بینه، بلکه عقیده داره این جریان روز به روز تقویت می شه.

    معنی بی قدرتی پیش ماکس وبر با روند عقلانی شدن ربط داره. فهم جامعه شناختی علائق وبر در مورد تمدن صنعتی، فقط در چارچوب دیدگاه عقلانی شدن شدنیه. از دیدگاه وبر “عقلانی شدن” واقعا فرایندیه که با طیف مختلفی از فرایندا چون شرعی شدن[۶]،ذهنی شدن[۷] و نظام دار شدن[۸] جهان روزمره،تکمیل می شه.عقلانی شدن شرایط ایجاد یه نظام اداری پایدار، چارچوب نظام دار مناسبات حقوقی، سلطه علوم طبیعی در فهم ذهنی واقعیت و گسترش شکل های جور واجور نظامای کنترل و قانون بندی انسانی رو جفت و جور می کنه.(هولتن و ترنر، ۱۹۸۹،۶۸)

    از نظر وبر معنی عقلانی شدن فرایندیه که طی اون کاربرد عقل محاسب هگر، امتحان گر در بخش های جورواجور زندگی گسترش پیدا میکنه و از راه روال امور زندگی به صورتی منظم و پایدار تبدیل می شه.روالی که به صورتی رو به رشد چهره انسانی (به معنی وجه شخصی) از اون گرفته می شه و چهره ای غیر شخصی به زندگی داده می شه.معنایی که بسیار نزدیک به برداشت زیمل از جهان مدرنه. در این روند، تواناییا و امکانات اراده کردن آدم عصر جدید، به دستگاه های اداری بیرون از اون واگذار و منتقل می شه.تعبیری که به تعبیر بی قدرتی مارکس شبیه س.در اینجور شرایط اجتماعی، جدایی آدما از همدیگه و بیگانه شدن اونا با همدیگه و کاهش احساسات انسانی در مناسبات اجتماعی غلبه پیدا می کنه.

    عنصر مشترک در عقلانی شدن، روند غیر شخصی شدن و اداری شدنه. به نظر وبر در روند عقلانی شدن،عنصر شخصی و سلیقه ای از بین میره و در نتیجه اون، قدرت و اختیار فرد هم رو به کاهش میذاره.اداری شدن درکنار غیر شخصی شدن، به معنی واگذاری و انتقال تواناییا و اختیارات فرد به سازمانی اجتماعیه.وبر مثل مارکس به جدایی نیروی کار از محصول کار توجه داشت، اما اون رو گسترده تر از مارکس می دید. ایشون دلیل آوردن می کرد که اشتغال تقریباً انحصاری مارکس به موضوع تولید،اون رو به ندیده گرفتن این واقعیت واداشته بود که خلع ید کارگران از وسایل تولید،تنها یه مورد خاص از یه پدیده بسیار کلی تر در جامعه نوینه.(کوزر،۱۳۸۶، ۳۱۸-۳۱۷)

    به نظر وبر سرباز مدرن به همون اندازه از وسایل جنگ و خشونت جدا افتاده که محققان از وسایل تحقیق، مدیران از وسایل مدرن؛ و همه اینا جلوه هایی خاص از یه روند کلیه. وبر تلاش می کنین کار مارکس رو با قرار دادن اون تو یه زمینه عمومی تر گسترده تر کنه و از این روش نشون بده نتایجی که مارکس گرفته بر مشاهدات اون از یه “مورد خاص” و اسفناک بوده و وقتی این مورد شناخته می شه که به عنوان یه نمونه در مجموعه وسیع تری از مصادیق قرار گیرد.(کرت و میلز،۱۹۷۰، ۴۸)

    این مطلب را هم بخوانید :
    مدیریت : هوش معنوی و مفهوم شخصیت

    نگرانی وبر از دیوانسالاری بیشتر از اونو بود که این نوع سازمان، استقلال فردی رو از بین برداره و فرد رو به چرخ دنده ای در درون خود تبدیل کنه.انسانی که میان پیچ و خمای دیوانسالاری گرفتار آمده، در اون اثری نداره و فقطً به عنوان دلیلی اجرایی در خدمت اون قرار داره.

    ب. بی قدرتی:(ریشه های تجربی) برخلاف اهمیت نظری بحثای مربوط به بی قدرتی، این نظریه ها توانایی آزمون تجربی رو به صورت مستقیم نداشتن.تبدیل این مفاهیم به گزارهای تجربی قابل آزمودن و محدود کردن دامنه آثارآن به چند معنی اصلی و هم ارائه فرضیه های محدود کردن شده، زمینه نظریه های تجربی رو جفت و جور کرده. بعضی ازنظریهای مهم عبارتند از:

    نظریه ملوین سیمن:

    ملوین سیمن[۹] روان شناس اجتماعی آمریکایی، اولین کسی بود که معنی بی قدرتی رو که در عقاید سنتی ارائه شده، در قالبی تجربی صورت بندی کرد.ایشون در مقاله ای با عنوان” درباره معنی غریبگی” معنی بی قدرتی رو به صورتی آزمون پذیر تدوین کرد.

    به نظر سیمن، ایده اصلی بی قدرتی، در دیدگاه های مارکسیستی ریشه داره که به شرایط کارگر در جامعه سرمایه داری توجه داره. به میزانی که وسایل اراده کردن کارگر در تملک طبقه حاکمه، کارگر بیگانه و بی قدرته.سیمن عقیده داره توجه مارکس به بی قدرتی کارگر از توجه اون به پیامدای اینجور غریبگی در محل کار ناشی شده (به طور مثال غریبگی آدم از آدم ، امحاء و جذب آدما در کالا).در آثار وبر می بینیم که این ایده بالاتر از بخش صنعت توسعه یافته.

    ایده غریبگی به عنوان بی قدرتی، رایج ترین کاربرد رو در ادبیات این بخش داره. سیمن، از اون جا که تلاش می کنه غریبگی رو در چارچوب تئوری “انتظار و ارزش” توضیح بده، این نوع از غریبگی رو به صورت گزاره زیر ارائه می کنه:

    بی قدرتی، یعنی فرد احتمال میده یا توقع داره رفتارش نتیجه یا پاداشی رو که به دنبال اون هستش، تعیین نکنه.این نوع از نگاه، از دید روان شناسی اجتماعیه. در این نگاه بی قدرتی از دید شرایط عینی در جامعه بررسی نمی شه، اما این به معنی اون نیس که اینجور شرایطی رو باید ندیده گرفت. مثلاً این شرایط عینی در تعیین اندازه واقع گرایی در پاسخای فرد به اینجور موقعیتی اثر داره.مسأله دیگه این نوع صورت بندی “بی قدرتی” از سنت مارکسیستی جداست. در این تعبیر از بی قدرتی، انتظار فرد واسه اعمال کنترل وقایع رو میشه به سه وجه تقسیم کرد:

    1. موقعیت عینی بی قدرتی اون طور که بعضیا اون رو میبینن؛
    2. قضاوت مشاهده کننده این موقعیتا براساس بعضی معیارای اخلاقی؛
    3. احساس فرد از اختلاف میان انتظاراتش واسه کنترل و تمایلات اون واسه کنترل.

    نظریه رسیدن و سیمن:

    اونا در ۱۹۶۴ ، بی قدرتی رو مورد مطالعه تجربی قرار دادن.اونا تلاش کردن بی قدرتی رو طبق مفاهیم انتظار و جایزه بررسی کنن.به نظر اونا بی قدرتی در شرایطی ایجاد میشه که فرد امید یا انتظار کنترل وقایع رو نداشته باشه.مثلا، قادر به کنترل سیاست یا کنترل اقتصاد نباشه.این دو پژوهشگر در تحقیقات خود رابطه بین بی قدرتی، جنب و جوش اجتماعی و سازمان یافتگی رو مورد مطالعه قرار دادن.یافته های تحقیق اونا نشون داد که میان بی قدرتی و جنب و جوش اجتماعی رابطه هست. بین سازمان یافتگی و احساس بی قدرتی رابطه هست. با افزایش اندازه سازمان یافتگی، احساس بی قدرتی کم میشه. اونا که سازمان پیدا کرده بودن،بی قدرتی کمتری نسبت به اونا که منظم نبودن، احساس می کردن (رابینسون و شاور، ۱۹۷۶)

    بی قدرتی و مشارکت سیاسی:

    یکی از کسائی که رابطه بین بی قدرتی و مشارکت سیاسی رو بررسی کرده،اولسن[۱۰] پژوهشگر آمریکاییه. اولسن غریبگی سیاسی رو به دو بخش ” ناتوانی سیاسی” و ” ناخشنودی” تقسیم کرده.مراد اون از نگاه ناتوانی حالتیه که به صورت اجباری از طرف نظام اجتماعی بر فرد تحمیل می شه و شامل نگرشایی چون سر درگمی،بی قدرتی و بی هنجاریه.نارضایتی وقتی پیش میاد که فرد به صورت اختیاری، غریبگی رو انتخاب می کند.این معنی شامل احساساتی چون نبود شباهت، نبود رضایت و توهم گراییه.

    اولسن بعد مشارکت سیاسی رو به سه وجه بحث سیاسی، مشارکت در رأی دادن و دخالت سیاسی تقسیم می کنه.به نظر اون با افزایش ناتوانی، اندازه مشارکت سیاسی کم میشه. به نظر اولسن، ناتوانی متغیریه که میشه با کمک اون پیش بینی کرد، فرد رأی میده یا نه، و با بهره گرفتن از نگاه ناخشنودی میشه رأی منفی رو پیش بینی کرد.(اولسن،۱۹۶۹، ۲۹۹-۲۸۸)

    فرق کار اولسن با رسیدن و سیمن در اون هستش که پژوه شگران گذشته، متغیر بی قدرتی رو به عنوان متغیر وابسته درنظر گرفتن و اثر سازمان یافتگی و جنب و جوش اجتماعی رو بر اون بررسی می کنن، حال اون که اولسن، متغیر بی قدرتی رو در مقام تبیین کننده مشارکت سیاسی به کار می بره.

    بی قدرتی و رضایت کار:

    سنت[۱۱] و کوب[۱۲]، مشارکت و تعلق به محیط کار رو با متغیر بی قدرتی مورد بررسی قراردادند.اونا به این نتیجه رسیدن که با افزایش اندازه بی قدرتی برتری کارگران از محیط کار و در نتیجه کاهش احساس تعلق

    به محیط کار اضافه می شه.به نظر اونا ترسی که بین کارگران بسیار شایعه،ترس از افرادیه که از نظر سلسله مراتب بالاتر از اونا قرار دارن و نوع زندگی و شغل کارگران رو درک نمی کنن.کارگران فکر می کنند ” بالاییا ” در مورد اونا به هر صورت که بخوان قضاوت می کنن.(پارپلو و همکاران، ۱۹۸۵، ۵۶-۷)

    نظریه دوایت دین:

    دوایت دین [۱۳] از جمله پژوهشگرانیه که موضوع مشارکت سیاسی رو روش زوم کرده . ایشون با بهره گرفتن از سه معنی بی قدرتی،بی هنجاری و تنهایی اجتماعی تلاش می کنه رفتار رای دهندگان رو تحلیل کنه.ایشون در تحقیق خود نشون میده که بین این سه معنی و رفتار سیاسی رابطه هست، اما با کنترل متغیر پایگاه اجتماعی ، این رابطه پایدار نمی مونه.(رابینسون و شاور، ۱۹۷۶،۲۵۹)

    الگوی نظری ایشون رو میشه به صورت زیر گفت:

     

     

     

     

     

    نمودار۲-۲: نظریه دوایت دین (رابینسون و شاور، ۱۹۷۶،۲۵۹)

    نظریه هانتیگتون و نلسون:

     

    به باور اونا،مشارکت سیاسی و اجتماعی تابعی از پروسه پیشرفت اقتصادی- اجتماعیه. این پروسه از دو روش بر گسترش مشارکت اثر میذاره.اول از راه جنب و جوش اجتماعی[۱۴] است.کسب منزلتای بالاتر اجتماعی، احساس توانایی رو در فرد تقویت می کنه و نگاه اون رو نسبت به توانایی اون در تأثیرنهادن بر تصمیم گیریا مناسب می سازه.این نگرشا، زمینه مشارکت در سیاست و فعالیتای اجتماعی رو تقویت می کنه.در این حالت، منزلت اجتماعی در آخرً از راه اثری که بر احساس توانایی و یا نگاه بی قدرتی میذاره،بر مشارکت مؤثر میفته.این وسط، متغیر سواد بیشتر از بقیه متغیرهای منزلتی بر مشارکت اثر داره.

     

     

     

    نمودار۲-۳: روابط بین متغیرها براساس نظریه هانتیگتون و نلسون(رضایی،۱۳۷۵، ۲۵-۲۴)

    پروسه پیشرفت هم اینکه از راه سازمانی هم بر مشارکت اثر میذاره.عضویت فرد درگروها و سازمانا (اتحادیهای شغلی و صنفی، گروه های مدافع، علائق خاص و …) احتمال مشارکت در فعالیت اجتماعی و سیاسی رو بیشتر می کنه.این عامل در جوامعی که فرصتای جنب و جوش فردی در اونا محدودتره، اهمیت بیشتری داره.(رضایی،۱۳۷۵، ۲۵-۲۴)

    نظریه هومنز:

    دسته دوم نظریه ها به مفاهیم جایزه و تنبیه توجه دارن.در نظر اونا چیزی که موجب بروز یه رفتارمی شه و پایداری اون رو دلیل می شه،جایزه حاصل از انجام اون هستش.مفروض اصلی این دیدگاه اون هستش که آدما، رفتارهایی از خود میگن که یافته های جایزه دهنده ای واسه اونا داشته باشه.بر خلاف دسته اول که یه جور نگاه ذهنی نسبت به توانایی تاثیرگذاری، موجب عمل مشارکتی می شد، در این دیدگاه، مشارکت به عنوان یه رفتار، وقتی رشد می کنه که آدما در مقام شرکت کننده، پاداشی بر اون مترتب ببینن.مهمترین نظریه در این راه و روش از اون هومنزه.ایشون چند قضیه بنیادی واسه تبیین رفتار آدم مطرح می کنه که میشه اونا رو واسه تبیین رفتار مشارکتی به کار گرفت.این قضایا عبارتند از :

     قضیه موفقیت: اگه عملی که از فرد سر می زنه، جایزه دریافت کنه، احتمال تکرار اون زیاد می شه.براساس این قضیه اگه مشارکت به عنوان یه رفتار از طرف فرد بیان شه، و جایزه دریافت کنه(مثلاً منافع مادی حاصل از اون یا منزلت اجتماعی واسه فرد مطلوب باشه )،احتمال اون که تمایل فرد به رفتار مشارکتی زیاد شه، زیادتر می شه.

     قضیه ارزش: هر چی نتیجه یه عمل واسه شخص با ارزش تر باشه،احتمال بیشتری داره که همون عمل رو دوباره انجام بده.(ریتزر،۱۳۷۴،۴۲۹)

    در مورد مشارکت، اگر یافته های و نتیجه های اون واسه فرد، نسبت به رفتارای غیر مشارکتی ارزش بیشتری داشته باشه، احتمال تکرار اون زیاد می شه. ارزش یه عمل حاصل فایده و هزینه های اون یا به تعبیر هومنز جایزه و تنبیه س.یعنی هر چی یه عمل، جایزه بیشتر و هزینه کمتر دریافت کنه، تکرار اون متحمل تره.از کل قضایای اصلی هومنز، دو قضیه یاد شده مفاهیم روشن تر و قابل لمس تری واسه تبیین رفتار مشارکتی در اختیار قرار میدن .

    اینطوری برابر این الگوی نظری، رفتار یا تمایل به مشارکت پیرو فایده و هزینه های مترتب بر اون هستش .اگر فرد انتظار فایده بیشتر و هزینه کمتر در مشارکت داشته باشه، تمایل بیشتری به مشارکت داره.در این تحقیق با بهره گرفتن از این دو راه و روش دو معنی اصلی” بی قدرتی” و ” هزینه – فایده” به عنوان متغیرای جداگونه اصلی واسه تبیین تمایل به مشارکت استفاده کرده شدن.

     

    [۱]  Praxis

    [۲] Political

    [۳] Powerlessness

    [۴] more-life

    [۵] more-than-life

    [۶] Secularization

    [۷] Intellectualization

    [۸] Systematization

    [۹] M. seeman

    [۱۰] Olsen

    [۱۱] sennet

    [۱۲] Cobb

    [۱۳] Dwight Dean

    [۱۴] Social mobiling