و بیگاه زندگی روزمره بیشتر است تعریف شده است.این ملالت می تواند به صورت دلتنگی شدید یا بی علاقگی زیاد به جنبه های قبلا لذت بخش زندگی پدیدار شود(سیدمحمدی،1383).
تعریف عملیاتی: نمره ای است که براساس پرسشنامه افسردگی بک (BDI II، بک،استر و براون،1996) به دست می آید.
-اضطراب:
تعریف نظری: اضطراب به طور گسترده ای به عنوان،حوادث و شرایط محیطی که به طور عینی سلامت فیزیکی و روانی افراد را تهدید می کند تعریف شده است(گرنت،2003).
تعریف عملیاتی: نمره ای است که براساس پرسشنامه اضطراب بک به دست می آید.
-ویژگی های روانشناختی:
منظور از ویژگی های روانشناختی در این تحقیق بررسی میزان اضطراب و افسردگی در نوجوانان است.

فصل دوم
مرروی بر یافته های نظری
و پژوهشی در قلمرو مساله مورد بررسی

در این فصل نیز ما مروری بر پیشینه پژوهشی و نظری در قلمرو مساله مورد بررسی داریم و از ابعاد مختلف این مساله را مورد بررسی و مطالعه قرار می دهیم.
2-1-خانواده و تعاملات آن:
خانواده اولین و مهمترین منبع جامعه پذیری کودک است. در سالهای اولیه تنها روابط در دسترس کودک، والدین او هستند. تعامل و رابطه هیجانی بین کودک و والدین انتظارات و پاسخهای آتی کودک در روابط اجتماعی را شکل می دهد. باورها، ارزشها و بازخوردهای یک فرهنگ از طریق فیلترهای خاص خانواده به کودک منتقل می شود (هترینگتون و پارک ، 2005).برخی محققان بر این باورند که رفتار والدین تعیین کننده رفتار کودکان است. کودک در سنین اولیه با قرار گرفتن در شبکه روابط پیچیده خانواده، به شناخت خود ودنیای اطراف خود نایل می شود.تمامی متغیرهای مربوط به کودک مثل خودپنداره، عزت نفس، خویشتنداری و قابلیتهای ارتباطی ماحصل نظامهای آموزشی و تربیتی خانواده است(استافورد و بیر ، 1993؛گولدنبرگ، 2007).
خانواده به عنوان مهم ترین واحد جامعه بیشترین تاثیر را بر شکل گیری شخصیت فرزندان دارد.کودک به هنگام تولد هیچ درک و فهمی از موجودیت خود ندارد اما به تدریج گونه ای از آگاهی و دانش ابتدایی را در مورد خود به واسطه تعامل با محیط و به خصوص خانواده شکل می دهد. رفتارها و تعاملات والدین باعث می شود که فرزندان انگاره و تصور خاصی را در مورد موجودیت خود شکل دهند.هر خانواده به شیوه مخصوص خود بر فرزند خود تاثیر می گذارد، از جمله عوامل مهمی که بر شکل گیری شخصیت نوجوانان موثر است عبارتند ازعوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و…(گولدنبرگ، 2001).
خانواده چیزی بیش از مجموعه افرادی است که در یک فضای مادی و روانی خاص به سر می برند. خانواده یک نظام اجتماعی و طبیعی است که ویژگی های خاص خود را دارد. نظام اجتماعی مجموعه ای از قواعد و اصول را ابداع و برای اعضای خود نقش های متنوعی تعیین می کند. رابطه اعضای خانواده رابطه ای عمیق و چند لایه است که عمدتا بر اساس تاریخچه مشترک، ادراک ها و فرض های مشترک و درونی شده راجع به جهان، و اهداف مشترک بنا نهاده شده است. در چنین نظامی افراد توسط علایق و دلبستگی های عاطفی نیرومند، دیرپا و متقابل به یکدیگر متصل شده اند. ارزش اصلی خانواده حاصل شبکه روابطی است که توسط اعضای آن به وجود آمده است (گلدنبرگ، 2000؛ ترجمه حسین شاهی، 1386).
از طرفی ارتباط مؤثر، سنگ بنای خانواده سالم و موفق است. به عبارتی وقتی خانواده از الگوهای ارتباطی مؤثر استفاده می کند، انتقال و درک واضحی از محتوا و قصد هر پیامی دارد و مسئولیت اجتماعی کردن فرزندان و دستیابی به نیازهای روحی و روانی اعضای خانواده و شرکت در اجتماع را می تواند به خوبی انجام دهد. نوع نظام خانواده و الگوهای ارتباطی آن اثر مهمی بر اعضای خانواده دارد زیرا شخصیت، یادگیری، توسعه و ابقا اعتماد به نفس و قدرت انتخاب و تصمیم گیری منطقی افراد خانواده همه به نوع ارتباطات و نحوه انتقال اطلاعات بین اعضای خانواده وابسته است (ابراهیمی، 1372).
بهداشت روان کودکان به میزان کفایت اجتماعی و عاطفی که توسط خانواده در طی رشد تامین می گردد، بستگی دارد. در خانواده ای که عشق و علاقه به اندازه کافی مبادله می شود، سلامت عاطفی اعضای تا حد زیادی تامین می گردد. خانواده اولین و مهمترین محیطی است که فرد را از کیفیت روابط انسانی آگاه می کند. طبق نظر اکثر روانشناسان، تجربیات سالهای اول زندگی که غالبا در محیط خانواده اتفاق می افتد، زیربنای شخصیت فرد را سازمان می دهد. بدون تردید،کودک در محیط خانواده با معیارهای ارتباطی، اخلاقی، تربیتی و ارزش های اجتماعی آشنا می شود. این تجربیات، رفتارها، نگرش ها، آرمانهای تحصیلی، اعتقادات و باورهای مذهبی، سیاسی و اقتصادی و نوع حرفه فرد را تا حدودی زیادی مشخص می کند (احدی و بنی جمالی، 1378).
از نظر پاترسون (1982)، مشکلات رفتاری کودک در ارتباطی تنگاتنگ با بافت تعامل خانواده دارد. دو رویکرد اساسی برای تشخیص وجود دارد: 1- رویکرد مقوله ای و 2- رویکرد ابعادی . رویکرد مقوله ای که DSM از آن جمله است بیان می دارد که اختلالات تا حدی از هم مستقل است، بطوریکه می توان برای هر یک سبب شناسی و تصویر بالینی مجزایی را ترسیم کرد. با این وجود، تحقیقات اخیر، تردیدهایی را به وجود آورده است. رویکرد ابعادی دیدگاهی متفاوت دارد. در این رویکرد تعدادی بعد فرض می شوند (همچون افسردگی، پرخاشگری، اضطراب و تکانشگری) که می توان آنها را از لحاظ تجربی اثبات کرد و در عین حال با یکدیگر همپوشی دارند. نکته مورد بحث در این رویکرد قانون نگر بودن آن است. روش شناسی این رویکرد اساسا بر پایه هنجارهای آماری و گروهی بوده و وضعیت یک کودک را تنها می توان در مقایسه با وضعیت سایر کودکان در گروه های بهنجار و مرضی، تعبیر و تفسیر کرد.(پاترسون،1982)
دوبس و پیرون (1999) معتقدند که خانواده ها با وجود تشابه کلی، از ویژگی ها و ساختار متنوعی برخوردارند که احتمال می رود این تفاوت ها در وضع روانی و رفتاری اعضای آنها منعکس گردد. از نظر آنان خانواده محیط طبیعی کودک است و در رشد فرد تاثیر به سزایی دارد. اما این محیط به طور وسیعی از یک خانواده به خانواده دیگر تفاوت می کند. به این ترتیب که خانواده ها از یک سو برحسب جوامعی که در آنها به وجود آمده اند و از سوی دیگر براساس ساختار داخلی با یکدیگر متفاوت هستند.
پدر و مادر (والدین) به عنوان نقطه ثقل خانواده بیشترین تاثیر را در جهت دهی و ایجاد شرایط متنوع و مناسب برای فرزندان دارند. ویژگی های شخصیتی، ارتباطی، اخلاقی، اجتماعی و تربیتی ایشان می تواند تاثیر مستقیم بر وضعیت روانی فرزندان داشته باشد.زیرا مطالعات نشان داده اند مادرانی که تسلط بر نفس و حس اعتماد را خیلی زود به فرزندانشان القا می کنند، فرزندان آنها از نظر شکوفایی و رشد شخصیت در سطح بالاتری قرار دارند(بیگدلی، 1375).
اکثر مطالعاتی که در موررد خانواده و تاثیر آن بر روی تحول گزارش شده است، تاکید بر این نکته دارد که اصول کیفیت ارتباطات درون خانواده، پیش بینی کننده رفتار در دوره نوجوانی است (اشتاین برگ، 1375). در واقع دو نوع مطالعات در این زمینه وجود دارد. در یک سری از مطالعات، متغیرهای خانوادگی به عنوان اثرات اصلی مورد توجه قرار گرفته اند و در بخش دیگر، عوامل خانوادگی به عنوان متغیرهای پیش بینی کننده مورد توجه بوده اند. البته اثر متغیرهای واسطه ای و تعدیل کننده از هر نوع آن در این مطالعات برای فهم متغیرهای خانوادگی روی رفتار نوجوان مورد برسی قرار گرفته اند. در مطالعات سری اول، خانواده را به عنوان متغیر مستقل و خصوصیات نوجوانی را به عنوان متغیر وابسته یا پس آیند مورد توجه قرار داده اند. در این گونه موارد فرض بر این است که رفتار والدین، شخصیت و نگرش آنان روی رفتار نوجوانان تاثیر می گذارد.در فاصله سال های 1960-1950متغیرهای پس آیند، به طور عمده روی شخصیت و پیشرفت نوجوان در جنبه مثبت، توجه محققان را به خود جلب کرده بود (بکر، 1964؛ مکوبی و مارتین، 1983). این رویکرد با جنبه اجتماعی شدن رفتار کودک و نوجوان منطبق است که براساس آن والدین دارای نگرش ها، ارزش ها، توجه و محبت نسبتا ثابتی هستند که می تواند باعث کنترل و شکل دهی رفتار و توانایی های کودکان و نوجوانان شود. این نگرش هم با پارادایم روان تحلیلی و هم رویکرد رفتارگرایانه منطبق است. اگرچه اغلب مطالعات انجام شده در این زمینه به صورت رویکرد همبستگی و یا روش عرضی بوده است، ولی محققان به صورت دلخواه نتایج خود را به صورت رابطه های علت و معلولی تفسیر کرده اند و در واقع یک رویکرد یک جهتی را در اجتماعی شدن مد نظر داشته اند (فراهانی،1382).
2-2-موقعیت های ایجاد آسیب در نوجوانان:
محققان موقعیت های ایجاد کننده آسیب در کودکان و نوجوانان را در خانواده، پس از انجام و برسی مطالعات به پنج دسته تقسیم کرده اند:
مرگ والدین: در بسیاری از کشورهای توسعه نیافته تولد کودک زندگی مادر را به طور قابل ملاحظه ای در معرض خطر قرار می دهد. خطر افزایش اختلالات رفتاری و عاطفی همچون افسردگی،اضطراب و کمرویی در کودکانی که یکی از والدین خود را به علت مرگ از دست داده اند،بسیار زیاد است. پترسن و همکاران (1959) در مطالعات خود به این نتیجه رسده اند که در انواع مختلف فضاهای خانوادگی بدون والدین و سرپرست میزان اختلالات رفتاری و اختلالات روان نژندی دیده می شود. در واقع اختلالات رفتاری فرزندان با فقدان یا اختلال در سرپرستی خانواده همبستگی دارد. اما در صورتی که دیگر اعضای حقیقی خانواده مراقبت از آنها را بر عهده گیرند کمتر احتمال دارد که این امر حادث گردد.
بیماری جسمی والدین: هنگامی که یکی یا هردوی والدین به بیماری مزمن مبتلا شوند، این امر به اندازه قابل ملاحظه ای بر سطح روابط عاطفی خانواده تاثیر می گذارد که ممکن است تاثیر بسیار زیادی نیز بر زندگی کودک داشته باشد.کووز (نقل از هومن، 1383) در مطالعه ای به این نتیجه رسیده است که خانواده های کم در آمد نسبت به خانواده های دارای درآمد متوسط مشکلات داخلی بیشتری دارند و از نابسامانی های اجتماعی زیادتری رنج می برندو به دلیل نگرانی های شدید مالی، رضایت مندی زناشویی کمتری دارند. درآمد ناکافی، احساس ناامنی به دنبال دارد و تنش های خانوادگی را افزایش می دهد که این تنش ها نیز به نوبه خود نابسامانی های روانی همچون افسردگی و اضطراب را در کودکان و نوجوانان به همراه می آورند.
ناهماهنگی در روابط خانوادگی: تعارض و ناهماهنگی در روابط و نزاع و تنش در خانواده، شاید عمده ترین منبع ایجاد استرس در کودکان کشورهای توسعه یافته باشد. کودکانی که در چنین شرایطی تربیت می شوند، برای ابتلا به اختلالات روانی و رفتاری مانند کمرویی،افسردگی و اضطراب مستعدتر هستند. والدینی که نیازهای عاطفی یکدیگر را برآورده نمی کنند و در زندگی زناشویی دچار تعارض هستند، با کودکان خود به تندی برخود می کنند و گاهی اوقات برای مراقبت از فرزندان خود به روش های نامناسبی متوسل می شوند. پارک و بوریل (1997) معتقدند که خشنودی از رابطه زناشویی تاثیر زیادی بر سلامت روانی و رشد شخصیت زوج ها و فرزندان آن ها دارد. از نظر ایشان، بسیاری از مطالعات، ارتباط میان تعارض های زناشویی با اختلال در کیفیت ارتباطات بین فردی کودکان را مورد تایید قرار می دهند (مرادی، 1385).
رایان و آدمز (1991) نیز در پژوهشی به این نتیجه رسیدند که کاهش تفاهم زناشویی و افزایش تعارض ها و فشارهای خانوادگی منجر به اختلالات رفتاری از قبیل اضطراب، افسردگی و کمرویی در فرزندان می شود و رفتارهای رشد یافته اجتماعی را در آنان کاهش می دهد. کیام و اسمیت (1998) نیز با مطالعه تفاهم زناشویی والدین بر رفتارهای روان شناختی دختران و پسران10 تا 12 ساله به این نتیجه دست یافتند که کاهش رضایت از زندگی زناشویی والدین، پرخاشگری، افسردگی، اضطراب و کمرویی را در کودکان آنان افزایش می دهد (گراهام نقل از هامبورگ و سارتریس، 1374).
طبق دیدگاه سیستمی آسیب شناسی خانواده، برای فهمیدن رفتار یکی از اعضای خانواده باید رفتارهای مکمل اعضای دیگر خانواده را نیز ارزیابی نمود. زیرا هریک از آنها بر دیگری اثر می گذارند و این اثرها گاه متقابل و گاه چند سویه است (مینوچین، ترجمه ثنایی، 1375). این بدان معنی است که پدر به گونه غیرمستقیم (یا مستقیم) یا در ارتباطات مادر-فرزند میانجی گری نموده یا تغییر ایجاد می کند و به همین ترتیب مادر نیز بر روابط پدر-فرزند به طور مستقیم یا غیر مستقیم تاثیر کمی و کیفی می گذارد و مجموعه این ارتباطات در نحوه شکل گیری شخصیت فرد در خانواده و فرایند اجتماعی شدن وی تاثیر می گذارد. به عبارت دیگر فضای عاطفی خانواده، مجموعه ای از اشکال مختلف روابط و تبادل های روانی-عاطفی است که بین اعضای خانواده وجود دارد. وجود یک جو پذیرا از سوی والدین تاثیر متفاوتی در رشد اجتماعی و شخصیت فرد بویژه در دوره کودکی و نوجوانی برجای می گذارد (رس، الاویری و کورد، 1983؛ نقل از پارک و بوریل، 1997).
محمدیان (1373) در مطالعه خود تحت عنوان”بررسی رابطه مشکلات خانوادگی والدین با مشکلات خانوادگی فرزندان آنان (پس از ازدواج) نظیر کمرویی، اضطراب، افسردگی، به این نتیجه دست یافت که میان مشکلات عاطفی، روانی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خانوادگی والدین با مشکلات خانوادگی فرزندان رابطه وجود دارد.
بیماری روانی هریک از والدین با میزان بالای مشکلات عاطفی از قبیل کمرویی، افسردگی، اضطراب در فرزندان ارتباط دارد (دویین و همکاران، 1981؛ وین و سینگر، 1977؛ نقل از آزاد، 1377). برخی از کودکان و نوجوانان با وجود زندگی با والدین سالم (از لحاظ جسمی و روانی) که روابط زناشویی رضایت بخش دارند، به دلیل تربیت نادرست و شیوه های نادرست تربیتی توسط والدین، در معرض خطر قرار دارند. در برخی موارد این وضعیت از فشارهای اجتماعی-اقتصادی خاصی ناشی می شود که بر والدین وارد می آید. ممکن است والدین با بروز اختلال در انجام وظایف والدینی و فرزندپروری، و نه خود بیماری روانی، نسبت به بیکاری، مضیقه مالی، وضعیت مسکن، شعل نامناسب و تحصیلات پایین واکنش منفی نسبت به فرزندشان نشان دهند. نداشتن تجربه نیز ممکن است موجب انجام نامناسب وظایف والدینی در قبال فرزندان شود که این امر به نوبه خود منجربه مشکلات عاطفی در آنان همچون اضطراب، افسردگی وکمرویی می شود. بسیاری از والدین که در خانواده های منزوی و کم فرزند تربیت شده اند، ممکن است تجربه کمی در تربیت فرزند کسب کرده باشند و این در حالی است که قبل از ازدواج، کمتر به آماده سازی برای دوران والدینی اهمیت داده می شود (هومن، 1383).
اعمال مسامحه جسمی یا روانی والدین در مورد کودکان، موجب احساس ناخواسته بودن و بی ارزشی در آنها می شود. این احساس ها در مواجهه با موارد اضطراب های زندگی، موجب بروز اضطراب، افسردگی و کمرویی می شود. گاهی این محرومیت به شکل سردی و توجیه عقلی در نگرش والدین تظاهر می کند که علی رغم تامین مراقبت ظاهری از ابراز محبت گرم و پربار مضایقه می کنند.
از طرفی وقتی پدر و مادر راه رشد استقلال در اعتماد به نفس را از طریق سرپرستی و کنترل افراطی می بندند و در مورد وضعیت کودک دلشوره مداوم از خود نشان می دهند، فرزند آنها در کسب مهارت های رفتار سازشی برای مواجهه با پستی و بلندی های زندگی دچار تعلل شده و مضطرب می شود. رفتار تعصب آمیز در برقراری اصول مطلق و دقیق با معیارها و خواسته های فاقد انعطاف والدین که برای تحت سلطه در آوردن کامل فرزندان صورت می گیرد، می تواند کمرویی و اضطراب را درآنها ایجاد کند. این اضطراب و کمرویی، از افکار خصمانه و پرخاشگرانه ای ناشی می شود که بطور پنهان در کودکی که به ظاهر مطیع است، پروش یافته است (کاستلو و کاستلو، 1992).
2-2-1نوجوانی:
روانشناسی تحولی نشان داده است که در چرخه تحول روانی آدمی، حوزه مهمی وجود دارد که میان دور