پایان نامه با کلمات کلیدی کمالات ذات، عاشق و معشوق، حُسن و جمال، معرفت خدا

واژ? سالک اطلاق می شود. بنابراین این کلمه نیز از کلمات شاخص در عرفان است.
جان فزا
“صفت بقا را گویند که از بقای جمال وجه باقی، سالک را بعد از فنای رسوم بشری دست دهد و او به آن صفت، باقی ابدی و موجود سرمدی گردد و دیگر فنا به او راه نمی یابد”(ادواردویچ، 1387: 186)
امیرحسن در این خصوص سروده:
تا خطِّ جان فزای تو گرد لب آمده ست جانی دگر به نقد درین قالب آمده ست
(غزل94)
این واژه، 4 بار ذکر گردیده است.
جرس
“خطابی است از سر قهر”(گوهرین، 1367، ج3: 84). بیت:
تا آهوی من یک نفَس رانَد شتر از پیش و پس از شیرمردان چون جرس، آواز زار آید همی
(غزل790)
از این کلمه، در 2 بیت دیگر نیز استفاده شده که حاکی قهر معشوق است بر عاشق.
جرعه
“اسرار مقامات و جمیع حالات که در سیر و سلوک از سالک پوشیده است. خصوصیت تجلی وجودی را گویند که در جمیع ذرات به ظهور می رسد”(ادواردویچ، 1387: 187).
امیرحسن می گوید:
زان لب می گونش برما کاش افتد جرعه ای تا فرو شوید همه زهد نفاق آمیز را
(غزل26)
کلمه جرعه در 40 بیت، یادآور پوشیده بودن اسرار از سالک می باشد.
جفا
“پوشیدن دل سالک را از مشاهدات دقایق حُسن و جمال، جهت امتحان گویند”(ادواردویچ، 1387: 187).
در شعر امیرحسن آمده:
هرچه از معشوق تشریف جفا خواهیم یافت چون حسن از دیده مشغول دعا خواهیم گشت
(غزل133)
کلمه جفا نیز 40 مرتبه، به سالک هشدار می دهد که عدم مشاهده دقایق حسن و جمال الهی از باب امتحان است و می بایست در این مسیر صبر پیشه کند.
جلال
“ظاهر کردن بزرگی و بی نیازی معشوق است از جهت ابراز بی نیازی از عاشق، و نفی غرور وی و بیان استغنا و توانگری معشوق. بیت:
کرسی که هفت تخت فلک پایه قدر اوست یک پایه ای زجاه و جلال محمد است
(غزل82)
از این واژه و اصطلاح، 3بار یاد شده است.
جلوه
“انوار الهی را گویند که بر دل سالک تابیده می شود و او را واله و شیدا می کند”. بیت:
شبی که همچو مه از اوجِ حُسن جلوه کنی اگر رضا دهی از دور یک نظاره کنم
(غزل495)
واله شدن دل عارف بر اثر تابیدن انوار الهی بر آن، بیش از 7 بیت را به خود اختصاص داده است.
جمال
“ظاهر شدن کمال حسن معشوق است از روی انصاف به صفات دلربایی و شیو? خودنمایی، جهت ملاحظه رغبت فراوان و طلب ذاتی عاشق صادق”(ادواردویچ، 1387: 187). بیت:
گرتو برون خرامی با این چنین جمال از سیر مه و ماه که پرسد حکیم را
(غزل4)
رغبت و شوق عاشق در ملاحظه کمال حسن معشوق، در قالب اصطلاح جمال، بیش از 45 مرتبه در این دیوان، خودنمایی می کند.
جور
“منع کردن و بازداشتن سالک از سیر و سلوک را گویند”(گوهرین، 1368، ج4: 208). بیت:
جور کمتر کن که از بیداد عشق هر مظالم دادخواهی دیگر است
(غزل89)
شاعر در 24 بیت از غزلیاتش، یادآور بازداشته شدن سالک از سیر و سلوک شده است.
چاه زنخدان
“مشکلات فکر سالک را گویند که در اسرار عمیق و انوار دقیق وجهِ باقی حاصل می شود”(ادواردویچ،1387: 189). بیت:
افکنده دل ما همه در چاه زنخدان و آنگاه بپوشیده به عنبر سر چه را
(غزل36)
در غزلیات شاعر، فراوانی مشکلات سالک در اسرار عمیق موجود در وجه معشوق، 4 بار به سالک طریق یادآوری می شود.
چراغ دل
“دل روشن به نور معرفت را گویند”(گوهرین، 1368، ج4: 209). بیت:
ای چشم و چراغ دل، آخر نظری بر ما وی آب حیات جان، آخر گذری برما
(غزل33)
روشن شدن دل عارف به نور معرفت الهی، در 4 بیت از غزلیات شاعر نمایان گردیده است.
چشم
“در اصطلاح صوفیه صفت بصری را گویند که متعلق به تمام احوال سالک از خیر و شرّ و مراقب جانب او در نفع و ضرر باشد، به نوعی که چیزی از او غایب نشود”(ادواردویچ، 1387: 189). بیت:
دو چشم من دو گواهند عشق را تو بگو به یک عنایت قاضی، گواه را چه بقا
(غزل7)
کلمه چشم در دیوان غزلیات امیرحسن، از جمله کلمات عرفانی است که بیشترین استعمال ره به خود اختصاص است و حدود 331 بیت در مورد آن ذکر شده است.
چشم مست
“سرّ الهی و جذبات حق را گویند”(گوهرین، 1368، ج4: 209). بیت:
دلهای ما خراب شد از چشم مست تو والی ظلم پیشه، فُتاد این دیار را
(غزل5)
این کلمه در دیوان غزلیات شاعر، 14 بار ذکر شده است.
چنگ
“حصول کمال شوق و ذوق را گویند که در مرتب? سرّی بر سالک نمایان می گردد”(ادواردویچ، 1387: 191).
امیرحسن می گوید:
خواست مطرب کاین سخن در چنگ گوید چون کند قول مست و صوت مست و زخمه مست و تار مست
(غزل97)
این کلمه در دیوان غزلیات امیرحسن، 15 بار آمده است.
چهره
“عبارت از تجلیات حق بر سالک در حال غیبت”(ادورادویچ، 1387: 191). بیت:
چهره نگار کرد گل چهره یار من کجا؟ باد بهار بوی شد بوی بهار من کجا
(غزل18)
اصطلاح عرفانی چهره، بیش از 12 مرتبه در غزلیات شاعر، یادآور عنایت و تجلی حق بر سالک است در حالی که در غیبت بسر می برد.
حال
“واردی است که بر دل سالک، بی اختیار و بدون کسب، به سبب طاعت و اذکار و اوراد فرود میآید”(گوهرین، 1368، ج4: 209). بیت:
جانان! زنقدِ جانِ من، پیوندِ جان بادا ترا بر حال ما دل خستگان، فرمان روان بادا ترا
(غزل11)
واژ? حال، 111 بار در دیوان غزلیات امیرحسن، سالک را نوید می دهد که مورد توجه یار واقع شده است.
حجاب
“آنچه بین صوفی و حقیقت است. مانع میان عاشق و معشوق. حجاب گاهی معارف ذهنی است و گاه کشف و شهود و گاهی هستی خود صوفی”(ادواردویچ، 1387: 192). بیت:
راه چون خواهیم دیدن این زمان سویش هنوز آفتاب اندر حجاب
کوه و مه در محمل است
(غزل67)
در مسیر سلوک الی الله، موانع بسیاری است. حجاب در این بیت، اشاره به همین موانع دارد. در دیوان غزلیات شاعر، کلم? حجاب 2 بار ذکر شده است.
حرم
“مقام بیرنگی و بیخودی است”(گوهرین،1368، ج4: 209). بیت:
قاصد، تو بازگرد که امکان ندارد آنک پیغام ما بدان حرم کبریا رود
(غزل208)
این کلمه در 10 بیت از غزلیات شاعر، حکایت کننده از خود بیخودی سالک می باشد که در حضور معشوق، هیچ است.
حریف
“هم شأن و هم مقام و هم پیاله را گویند. به معنای معاشران نیز آمده است”(گوهرین،1368، ج4: 210). بیت:
چندین چه همه خواب کند نرگس مستش آری زخرابیّ حریفان خبری نیست
(غزل70)
اصطلاح حریف، 27 بار ذکر گردیده است.

مطلب مرتبط :   پایان نامه با کلمات کلیدیوحدت وجود

حسد
“حسد در لغت به معنای بدخواهی و رشک و امثال آن است. و نزد اهل سلوک، اراده زوال نعمت محسود است و گفته اند حسود کسی است که به قسمت واجد خویش راضی نباشد”(گوهرین،1368، ج4: 210)
گر با تو برآیند مه و مهر، چه باک است تو صاحب حُسنی همه صاحب حسدانند
(غزل312)
این واژه تنها در همین بیت از غزلیات امیرحسن ذکر شده است.
حُسن
“در لغت به معنای نیکویی و نیکی جمال است و در اصطلاح عبارت است از چیزی که موافق امر است و کمالات ذات احدیت را گویند”(سجادی، 1378: 172). “اگر بطورمطلق باشد، مراد حُسن ذاتی وجه حق است، اما درصورت تقید، تناسب اعضا و اجزا را گویند”(ادواردویچ، 1387: 193). بیت:
تا حای حسنت دیده ام با میم ملح تو قرین هر دم مکرر می کنم در ورد خود حامیم را
(غزل29)
شاعر، کلمه حُسن را بیش از 92 بار، که حاکی از کمالات ذاتی حضرت حق است، بیان نموده است
حضور
در اصطلاح عرفا، غیبت از خلق است. به مقام وحدت نیز گفته می شود. “غیبت در مقابل حضور است و حضور و غیبت دو حال است از احوال سالکان و آن غایب شدن سالک است از خود و حضور دل اوست به حق در همه امور”(گوهرین، 1368، ج4: 230). بیت:
در دلم صد گونه غوغاهاست گر مهمان شوی از حضورت کعبه می سازیم این بتخانه را
(غزل23)
کلمه حضور، 15 بار در غزلیات امیرحسن بیانگر غیبت سالک از خود و حضور دل او به حق در تمامی امور می باشد.

حق
نزد عرفا، ذات خداوند است. به معنای ثابت نیز آمده و همچنین مطابقت با واقعیت و حقیقت نیز هست. اما آنچه در اینجا مد نظر است، به معنای سزاوار و درست می باشد”(گوهرین، 1368، ج4: 230). بیت:
من از هواداری تو خیری که جستم یافتم تو هرچه می خواهی ز حق، یارب همان بادا ترا
(غزل11)
این کلمه بیش از 39 بار ذکر شده است.
حقیقت
امری که بطور قطع و یقین ثابت شده باشد. از نظر صوفیه، حقیقت جز خداوند نیست. “حقیقت عبارت است از معرفت خدا و خلوص نیت است. آنچه فانی نمی شود در هر چیزی، حقیقت، حق است”(کاشانی، بی تا: 129). بیت:
از من و تو سخن اهل حقیقت ناید مرغِ آن باغچه را بانگ و نوایی دگرست
(غزل119)
شاعر، در 6 بیت کلمه حقیقت را بیان کرده است.
حیرت
“سرگردانی است و در اصطلاح عرفا امری است که بر قلب عارف وارد می شود هنگامی که در حالت تأمل و تفکر است و مانع بر ادام? آن می گردد””(کاشانی، بی تا: 129). بیت:
به بامی بر شدی روزی تو با بالای چون سروی تو بالا آمدی و من به صد حیرت فرو ماندم
(غزل571)
این کلمه، 5 بار در غزلیات امیرحسن، سرگردانی سالک را حکایت می کند.
خاطر
“عبارت است از خطابی که به قلب سالک وارد می شود و این ممکن است الهی و یا شیطانی باشد، بی آنکه در قلب وی باقی بماند و ماندگار شود. همچنین به وارد غیبی که بدون سابق? تفکر و تأمل پیدا شود نیز گفته می شود””(کاشانی، بی تا: 130). بیت:
من از مِی توبه کردم میلِ خاطر همچنان باقی از آن لبهای مِی گونت خمارم بشکن ای ساقی
(غزل791)
این واژه، 16مرتبه ذکر شده است.
خال
“وحدت ذاتیه را خوانند که برزخ است میان احدیت جمال وجه حق و میان واحدیت تعین، اما نقط? سویدای دل آدم که مرکز دور فلک وجود است، مظهر این خال است”(ادواردویچ، 1387: 193).
امیرحسن می گوید:
خطت مثال حسن شد با آنکه خوش می خوانیش از خال مشکین یک دو جا، نقطه بنه تفهیم را
(غزل29)
از این واژه، 48 بار در غزلیات امیرحسن بکار رفته است.
خانه دل
“قلب انسان است اما نه این قلب واقع در سینه”(ادواردویچ، 1387: 193). بیت:
مرا در کوی دلها خانه ای هست ز دُرد دَرد تو پیمانه ای هست
(غزل73)
این اصطلاح تنها 1 بار و در بیت مذکور بیان شده است.
خرابات
“در اصطلاح عرفان عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است. مطلق وجود و ذات بحت را گویند”(ادواردویچ، 1387: 193). بیت:
نه اهل خرقه نه اهل خرابات حدیث من حدیث کبک و زاغ است
چو بینی از برونم پرّ طاووس درونم سر به سر پرّ کلاغ است
(غزل135)
3 بار از کلمه خرابات در غزلیات شاعر استفاده شده است.
خرقه
“علامت سر سپردن سالک است به شیخ طریقت و در حقیقت نشان? تسلیم در برابر خداوند متعال است. ظاهر وجود و بدن را نامند و بر فانی کردن رسوم بشری هم اطلاق می کنند”(ادواردویچ، 1387: 194). بیت:
گر بیابید گلیمی به شراب آلوده بر من آرید که آن خرق? این درویش است
(غزل62)
اصطلاح خرقه در این دیوان، 23 مرتبه، تسلیم بودن سالک در برابر خداوند را نشان می دهد.
خضر
“پیر مکمل کامل را گویند و کنایه از بسط نیز هست””(ادواردویچ، 1387: 195).. بیت:
ای خضر چه می نازی زان جوی که دادنت آن گم شدگان را جو، تشنه به بیابان ها
(غزل24)
از این کلمه، بیش از 21 بار در دیوان غزلیات شاعر استفاده شده است.
خطّ

تعین وجه حق و ظهور تجلی جمال مطلق را گویند”(ادواردویچ، 1387: 194). بیت:
یا رب بکش خطّ کرم بر سیّآت مامضی پرهیزها کردم ولی جاءالقضا ضاق الفضا
(غزل1)
کلمه عرفانی خطّ، 138 بیت را در این دیوان به خود اختصاص داده است و بیانگر ظهور وجه و جمال حق است.
خلوت
“اختیار محلی خالی از غیر، توسط صوفی، برای بیان اسرار خود با حق، بطوری که دیگری در آن مجال و فرصتی نیابد”(کاشانی، بی تا: 130). بیت:
در ره حق عارفان را هست خلوت خانه ای آنکه محروم است از این ره، محرم جان کی شود؟
(غزل214)
کلمه خلوت، 12بار در غزلیات شاعر به صوفی نوید می دهد که اسرار خود را با حضرت حق، در محلی عاری از غیر بیان کند.
خمّار
“اشاره دارد به خدای تعالی و همچنین سالک صاحب شهود را گویند که مقارن تجلیات و جذبات است”(ادواردویچ، 1387: 194). بیت:
باز دل دادم و دنبال? دلدار شدم محرم کعبه بُدَم، محرم خمّار شدم
(غزل489)
امیرحسن از این اصطلاح، در 7 بیت استفاده کرده است.
خمار
“بازگشت سالک از مستی وحدت به کثرت را گویند. به عاشق سرگردان نیز اطلاق می گردد”(کاشانی، بی تا: 130). بیت:
هان ای حسن از قراب? خویش مِی ده که خمار دینه داریم
(غزل494)
شاعر بواسط? این اصطلاح عرفانی، 23 مرتبه از عاشق سرگردان یاد می کند.
خمر
“غلب? عشق بر دل صوفی است که رسوایی ببار آورد و بر باد? تجلیات که مقارن انواع ملامت و توبیخ باشد هم اطلاق می گردد”(ادواردویچ، 1387: 195). بیت:
شریفی شاهدی خمری خماری لطیفی سرکشی جانی جهانی
(غزل808)
تنها 1 بار از این اصطلاح، در دیوان غزلیات امیرحسن سجزی استفاده شده است.

مطلب مرتبط :   پایان نامه ارشد درموردابراز وجود، عزت نفس، امام صادق، آرامش خاطر

خوف
“خوف، تهیدست بودن از اطمینان و از مأمون بودن خاطر با مطالع? خبر”(انصاری، 1389: 50). بیت:
خوفِ من احببتَ در اسرار منزل خوانده اند تا خدا ندهد هدی، کافر مسلمان کی شود؟
(غزل214)
خوف یعنی شرم از گناه گذشته و رسیدن مکروهی در آینده. اشاره دارد به مطالع? مستمر و مدام دل. این کلمه، 7 بار ذکر شده است.
دَرد
“حالتی را گویند که از محبوب صادر شود و محب، طاقت آن را ندارد.”(کاشانی، بی تا: 133). بیت:
ای دردها فزوده دل دوستدار را یاری نباشد این که نپرسند یار را
(غزل5)
این حالت در غزلیات شاعر، 142 بار ذکر شده است.
دف
“طلب معشوق بر عاشق را گویند. طلبی که مقرون به شوق باشد”(کاشانی، بی تا: 134). بیت:
دف که در دور خویش آینه است برده از طبع دُرد نوشان زنگ
(غزل445)
این واژه نیز تنها 1 بار ذکر شده است.
دل
“صفت کمال جامعیت و تمام وسعت و احاطه را گویند که از جامعیت صفات وجودی ظاهر شده باشد و به آن جهت حامل ودایع تجلیات جمال و جلال می تواند باشد”(ادواردویچ، 1387: 196). بیت:
دل که رفت از تو نصیحت با که گویی ای حسن مرغ چون جست از قفس، دیگر چه ریزی دانه را
(غزل23)
اصطلاح عرفانی دل، در دیوان غزلیات امیرحسن سجزی دهلوی، بیشترین کاربرد را نسبت به سایر اصطلاحات دارد و بیش از 929 بیت از این دیوان را به خود اختصاص داده است. این فراوانی تکرار، نشان دهند? اهتمام شاعر در بیان این مطلب است که بواسطه دل