هوش یکی از جذاب ترین و جالب توجه ترین فرآیندهای روانی است که جلوه های آن در موجودات مختلف و به میزان متفاوتی مشاهده می شود. هرچه قدر که موجودات از تکامل بیشتری بهره مند باشند، از نظر هوش نیز پیشرفته تر بوده و به همان اندازه از پیچیدگی بیشتری نیز برخوردارند. کلمه “هوش” از دیر باز در مباحث فلسفی و ادیان مختلف، تحت عنوان عقل وخرد[۲] به کار می رفته است. اما مطالعه این سازه به شکل علمی از اوایل قرن بیستم آغاز شده است که در ابتدا بیشتر جنبه های شناختی آن همچون حافظه و حل مسأله مورد توجه قرار گرفتند(مقدمی به نقل از استرنبرگ[۳] و همکاران،۲۰۰۲؛۱۳۸۶؛۱۶-۱۵).
مسأله هوش به عنوان یک ویژگی اساسی، که تفاوت فردی را در بین انسان ها موجب می شود، از دیرباز مورد توجه بوده است. هوش توانایی ذهنی است و قابلیت های متنوعی همچون استدلال، برنامه ریزی، حل مسأله، تفکر انتزاعی، استفاده از زبان و یادگیری را در بر می گیرد.

به طور کلی تعاریف متعددی را که توسط روان شناسان برای هوش ارائه شده است، می توان به سه گروه تربیتی(تحصیلی)، تحلیلی و کاربردی تقسیم کرد. به اعتقاد روان شناسان تربیتی، هوش کیفیتی است که سبب موفقیت تحصیلی می شود.و از این رو یک نوع استعداد تحصیلی به شمار می رود. بنا به اعتقاد نظریه پردازان تحلیلی، هوش توانایی استفاده از پدیده های رمزی و یا قدرت و رفتار مؤثر و یا سازگاری با موفقیت های جدید و تازه و تشخیص حالات و کیفیت های محیط است. در تعاریف کاربردی، هوش پدیده ای است که از طریق آزمون های هوش سنجیده می شود و عملی ترین تعریف هوش نیز می باشد.
پس هوش به یقین از جمله مشاجره آمیزترین مباحث در روان شناسی و مدیریت است، که به دلیل پیچیدگی و ابهام، مطالعات گسترده ای در یک قرن اخیر به آن اختصاص یافته است. برخی بر این باورند، که ذهن و مغز انسان بر بسیاری از رفتارهای وی دخالت دارد و میزان هوش در این خصوص نقشی اساسی برعهده دارد. هوش به عنوان قدرت سازگاری با محیط تعریف می شود(قلی پور،۳۴۱،۱۳۸۶). به طور کلی تعاریف متعددی از هوش صورت گرفته و بر این اساس طبقات مختلفی از انواع هوش نیز مطرح شده است. هوش در واقع قوه ابتکار، استعداد، توانایی، قوه یادگیری، حافظه قوی و توانایی بر آمدن از پس مشکلات می باشد. همچنین به مرور زمان دانشمندان دریافتند، که خوب داوری کردن، خوب درک کردن و خوب استدلال کردن از فعالیت های اساسی هوش می باشد(کاواناغ[۴]،۱۶:۲۰۰۷).

مؤلفه های بسیار زیادی بر هوش انسان تأثیرگذار است، که دسته ای از آنها اکتسابی بوده و با آموزش

و یادگیری تقویت می شود. دسته دوم مشتمل بر جنبه غریزی بوده و به صورت وراثتی انتقال می یابد. بیش از یک قرن است، که اندازه گیری و سنجش میزان دقیق هوش یکی از حوزه های مطالعاتی و دغدغه های پژوهشگران، روانشناسان و متخصصان مغز است. مهمترین مطالعات صورت پذیرفته در این حوزه را می توان بر نظریات سنجش هوش سنتی و نوین(همچون هوش چند گانه، هوش احساسی، هوش فرهنگی، هوش سیاسی، هوش معنوی و..) مقوله بندی کرد(اصغری زاده و قاسمی ،۷۲:۱۳۸۹ ). از جمله نظریات نوین ارائه شده در این خصوص نظریات هوش چند گانه است. یکی از ثمرات بررسی و ارزیابی نظریات هوش چند گانه ارزیابی قابلیت و استعداد های فردی کارکنان و مدیران سازمان ها در فرایندیاددهی می باشد(مهرمحمدی ،۲۱:۱۳۸۶).

بر این اساس گاردنر[۵](۱۹۸۳) با به کارگیری نتایج مشاهدات خود و نیز حوزه های دیگر همچون انسان شناسی، روان شناسی، فیزیولوژی، علوم شناختی و همچنین زندگی نامه ی افراد استثنایی به این نتیجه رسید که حداقل هشت نوع هوش مختلف وجود دارد. انواع هوش در طبقه بندی وی عبارتند از: هوش منطقی- ریاضی، هوش کلامی، هوش دیداری- فضایی، هوش  موسیقیایی، هوش حرکتی- جنبشی، هوش بین فردی(اجتماعی)، هوش درون فردی و هوش طبیعت گرایی. هر نوع هوش مشتمل بر بازه ای از توانایی هاست که مربوط به حل مشکلات و پرورش ثمرات فرهنگی است(نوری ،۱۳۸۵، مطلب زاده و منوچهری ،۱۳۸۸). به جز ضریب  هوشی که در واقع همان هوش منطقی است، عوامل دیگری در موفقیت افراد و سازمان ها تأثیر دارد. دانشمندان در مورد تأثیر ضریب هوشی معتقدند، که اگر چه بهره هوشی تعیین کننده پیشرفت های علمی و موفقیت های حرفه ای است، ولی سهم آن در موفقیت تنها حدود بیست درصد است. تلاش برای شناسایی سایر عوامل مؤثر بر موفقیت حرفه ای موجب ورود واژه جدید هوش فرهنگی به عرصه مدیریت شد.

گیج و برادلینس سه دسته عناصر مشترک مورد توافق پژوهشگران را بدین صورت آورده اند:

۱- توانایی پرداختن به امور انتزاعی.۲- توانایی حل مسأله. ۳- توانایی آموختن. (برندک ،۶۶:۱۳۸۶)

مورفی[۶](۲۰۰۲) نشان داد که هوش های چند گانه ای برای موفقیت مدیران مورد نیاز است. وی با بیان این نکته که، هوش سازه ای چند بعدی است و شامل انواع مختلفی می باشد، تلاش نمود هوش های چند گانه ای را برای رهبران معرفی نماید.تقسیم بندی هوش توسط وی بدین صورت می باشد:

هوش شفاهی/ منطقی، که با تست هایIQ[7] قابل اندازه گیری است(هوش تحلیلی).

هوش عاطفی[۸]، که در دهه های گذشته به عنوان مهم ترین عامل موفقیت مدیران مطرح بوده است و با تست های  [۹] EQسنجیده می شود.

هوش فرهنگی[۱۰]، که نشان دهنده توانایی افراد در مواجهه مؤثر با جنبه های فرهنگی محیط می باشد و با تست های CQ [11] قابل سنجش است(مقدمی به نقل از آلون وهایگینز،۱۵،۱۳۸۳،۲۰۰۵-۱۴).

نظریه های متعددی در رابطه با هوش مطرح شده اند که هر یک در موضع خود قابل طرح و بررسی اند. در این میان، می توان به نظریه های عاملی (ماننداسپیرمن[۱۲]، ثورندایک [۱۳]، گیلفورد[۱۴]، ترستون[۱۵]، ورنون [۱۶]و کتل[۱۷])، نظریه های شناختی (مانند نظریه پیاژه، کارول[۱۸]، استرنبرگ[۱۹]و گاردنر [۲۰])، نظریه های زیست شناختی( مانند نظریه هب [۲۱]و لوریا [۲۲] ) و نظریات کلی دیگری چون نظریه هوش موفقیت آمیز(استرنبرگ ) و هوش صحیح( پرکینز[۲۳] ) اشاره کرد.

در برخی از نظریه های جدید، هوش عاطفی را از اجزای هوش اجتماعی دانسته اند(نیک بخت،۳۶:۱۳۸۴). و جالب اینکه، گاهی نیز هوش اجتماعی را جنبه مهمی از هوش عاطفی دانسته اند. البته هوش اجتماعی می تواند در ایده هوش فرهنگی نیز راهنمای مسیر باشد.

[۱] مروری بر پیشینه تعاریف هوش، نشان می دهد که در همه آنها پنج حوزه زیر به طور ضمنی مطرح یا بطور مستقیم بسط داده شده اند: تفکر انتزاعی، یادگیری از تجربه، حل مسآله از راه بینش، سازگار شدن با موفقیت های جدید و تمرکز و تداوم در بکار انداختن توانایی ها برای رسیدن به یک هدف مطلوب. (گلستان جهرمی به نقل از شریفی،۱۳۷۹؛۱۳۸۳؛۳۳)

[۲] Intellectual

[۳] Strenberg

[۴] Cavanaugh

[۵] Gardner

[۶] Morphi

[۷] Intelligence Question (or Intelligence Quatient)

[۸] Emotional Intelligence (EI)

[۹] Emotional Quatient (EQ)

[۱۰] Cultural Intelligence(CI)

[۱۱] Cultural Question (or Cultural Quatient)

[۱۲] Charles Spearman

[۱۳] Thorandike

[۱۴] Guilford
فایل متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir موجود است.
[۱۵] Thurston

[۱۶] Vernon

[۱۷] Catel

[۱۸] Carrol

[۱۹] Sterenberg

[۲۰] Gardner

[۲۱] Hebb

[۲۲] Loria

[۲۳] Perkins